اميرالمؤمنين على عليه السلام در يك نگاه
كنيه امام على (ع)
آن حضرت را به دو كنيه ابو الحسن و ابو الحسين ناميدهاند.امام حسن (ع) در حيات پيامبر پدرش را با كنيه ابو الحسين و امام حسين (ع) او را با كنيه ابو الحسن مىخواندهاند.پيامبر نيز وى را با هر دوى كنيهها خطاب مىكرده است.چون پيامبر وفات يافت على (ع) را به اين دو كنيه صدا مىكردند.يكى ديگر از كنيههاى على (ع) ،ابو تراب است كه آن را پيامبر برگزيده و بر وى اطلاق كرده بود.
در استيعاب نقل شده است:«به سهل بن سعد گفته شد:حاكم مدينه مىخواهد تو را وادارد تا بر فراز منبر،على را دشنام گويى.سهل پرسيد:چه بگويم؟گفت:بايد على را با كنيه ابو تراب خطاب كنى.سهل پاسخ داد:به خدا سوگند جز پيامبر كسى على را بدين كنيت،نامگذارى نكرده است. پرسيد:چگونهاى ابو العباس؟جواب داد:على (ع) نزد فاطمه رفت و آنگاه بيرون آمد و در حياط مسجد دراز كشيد و به خواب رفت.پس از او،پيغمبر (ص) پيش فاطمه آمد و از او پرسيد:پسر عمويت كجاست؟فاطمه گفت:اينك او در مسجد آرميده است.پيامبر به صحن مسجد آمد و على را ديد كه ردايش بر پشت مباركش افتاده و پشتش خاك آلود شده است.پيامبر با دستشروع به پاك كردن خاك از پشت على كرد و فرمود:بنشين اى ابو تراب!به خدا سوگند جز پيامبر كسى او را بدين نام،نخوانده است.و قسم به خدا در نظر من هيچ اسمى از اين نام دوست داشتنىتر نيست.»
نسايى در خصايص از عمار بن ياسر نقل كرده است كه گفت:«من و على بن ابيطالب (ع) در غزوه عشيره از قبيله ينبع با يكديگر بوديم.تا آنجا كه عمار گفت:سپس خواب هر دوى ما را فرا گرفت، من و على به راه افتاديم تا آنكه در زير سايه نخلها و روى زمين خاكى و بى گياه آرميديم.سوگند به خدا كه جز پيامبر كسى ما را از خواب بيدار نكرد.او با پايش ما را تكان مىداد و ما به خاطر آنكه روى زمينى خاكى دراز كشيده بوديم،به خاك آلوده شديم.در آن روز بود كه پيغمبر (ص) به على (ع) فرمود.تو را چه مىشود اى ابو تراب؟چرا كه پيامبر آثار خاك را بر على (ع) مشاهده كرده بود.»
البته ممكن است كه اين واقعه چند بار اتفاق افتاده باشد.در روايتى ديگر آمده است:چون پيامبر على را در سجده ديد در حالى كه خاك بر چهرهاش نشسته و يا آنكه گونهاش خاك آلود بوده به او فرمود:«ابو تراب!چنين كن».
همچنين گفته شده است پيامبر با چنين كنيهاى،على (ع) را خطاب كرد.چرا كه گفت:اى على! نخستين كسى كه خاك را از سرش مىتكاند تويى.
على (ع) ،اين كنيه را از ديگر كنيهها بيشتر خوش مىداشت.زيرا پيامبر وى را با همين كنيه خطاب مىكرد.دشمنان آن حضرت مانند بنى اميه و ديگران،بر آن حضرت به جز اين كنيه نام ديگرى اطلاق نمىكردند.آنان مىخواستند با گفتن ابو تراب،آن حضرت را تحقير و سرزنش كنند و حال آنكه افتخار على (ع) به همين كنيه بود.دشمنان على،به سخنگويان دستور داده بودند تا با ذكر كنيه ابو تراب بر فراز منابر،آن حضرت را مورد سرزنش قرار دهند و اين كنيه را براى او عيب و نقصى قلمداد نمايند.چنان كه حسن بصرى گفته است،گويا كه ايشان با استفاده از اين عمل،لباسى پر زيب و آرايه بر تن آن حضرت مىپوشاندند.چنان كه جز نام ترابى و ترابيه بر پيروان امير المؤمنين (ع) اطلاق نمىكردند.بدان گونه كه اين نام،تنها بر شيعيان على (ع) اختصاص يافت.
كميت مىگويد:
گفتند رغبت و دين او ترابى است من نيز به همين وسيله در بين آنان ادعا كنم و به اين لقب مفتخر مىشوم.
هنگامى كه كثير غرة گفت:جلوه آل ابو سفيان در دين روز طف و جلوه بنى مروان در كرم و بزرگوارى روز عقر بود،يزيد بن عبد الملك به او گفت:نفرين خدا بر تو باد!آيا ترابى و عصبيت؟!در اين باره مؤلف در قصيدهاى سروده است:
به نام دو فرزندت،مكنى شدى و نسل رسول خدا در اين دو فرزند به جاى ماند پيامبر تو را بو تراب خواند دشمنان آن را بر تو عيب مىشمردند و حال آنكه براى تو اين كنيه افتخارى بود
لقب على (ع)
ابن صباغ در كتاب فصول المهمه مىنويسد:لقب على (ع) ،مرتضى،حيدر،امير المؤمنين و انزع (و يا اصلع) (كسى كه اندكى از موى جلوى سرش ريخته باشد.) و بطين (كسى كه شكمش بزرگ است.) و وصى بود.آن حضرت به لقب اخير خود در نزد دوستان و دشمنانش شهره بود.در روز جنگ جمل جوانى از قبيله بنى ضبه از سپاه عايشه بيرون آمد و گفت:
ما قبيله بنى ضبه دشمنان على هستيم كه قبلا معروف به وصى بود على كه در عهد پيامبر شهسوار جنگها بود من نيز نسبتبه تشخيص برترى على نابينا و كور نيستم اما من به خونخواهى عثمان پرهيزگار آمدهام زيرا ولى،خون ولى را طلب مىكند
و مردى از قبيله ازد در روز جمل چنين سرود:
اين على است و وصيى است كه پيامبر در روز نجوة با او پيمان برادرى بست و فرمود او پس از من راهبر است و اين گفته را افراد آگاه در خاطر سپردهاند و اشقيا آن را فراموش كردهاند
زحر بن قيس جعفى در روز جمل گفت:
آيا بايد با شما جنگ كرد تا اقرار كنيد كه على در بين تمام قريش پس از پيامبر برترين كس است؟!
او كسى است كه خداوند وى را زينت داده و او را ولى ناميده است و دوست،پشتيبان و نگهدار دوست است،همچنان كه گمراه پيرو فرمان گمراهى ديگر است
زحر بن قيس نيز بار ديگر چنين سروده است:
پس درود فرستاد خداوند بر احمد (محمد (ص) )
فرستاده خداوند و تمام كننده نعمتها فرستاده پيامآورى و پس از او خليفه ما كسى كه ايستاده و كمك شده است منظور من على وصى پيامبر است كه سركشان قبايل با او در جنگ و ستيزند
اين زحر در جنگ جمل و صفين با على (ع) همراه بود.همچنان كه شبعثبن ربعى و شمر بن ذى الجوشن ضبابى در جنگ صفين در ركاب آن حضرت بودند.اما بعدا با حسين (ع) در كربلا به جنگ برخاستند و فرجام شومى را براى خود برجاى گذاشتند.
كميت مىگويد:
كثير نيز مىگويد:وصى و پسر عموى محمد مصطفى و آزاد كننده گردنها و ادا كننده دينها
همچنين آن حضرت به نام پادشاه مؤمنين و پادشاه دين(يعسوب المؤمنين و يعسوب الدين)نيز ملقب بوده است.
روايت كردهاند كه پيامبر به على (ع) فرمود:تو پادشاه دينى و مال پادشاه ظلمت و تاريكى است.
در روايت ديگرى آمده است:اين (على) پادشاه مؤمنان و پيشواى كسانى است كه در روز قيامتبا چهرههايى نورانى در حجلهها نشستهاند.
ابن حنبل در مسند و قاضى ابو نعيم در حلية الاوليا اين دو روايت را نقل كردهاند.در تاج العروس معناى لغوى يعسوب ذكر شده و آمده است (ملكه كندوى زنبور عسل).على (ع) فرمود:من پادشاه مؤمنانم و مال پادشاه كافران است.يعنى مؤمنان به من پناه آورند و كافران از مال و ثروت پناه مىجويند.چنان كه زنبور به ملكه خود پناه مىبرد و آن ملكه بر همه زنبوران مقام تقدم و سيادت دارد.
دربان على (ع)
در كتاب فصول المهمة ذكر شده كه دربان آن حضرت،سلمان فارسى (رض) بوده است.
شاعر على (ع)
همچنين در فصول المهمه گفته شده كه شاعر آن حضرت،حسان بن ثابتبوده است.در اينجا اضافه مىكنم كه شاعر آن حضرت در جنگ صفين،نجاشى و اعور شنى و كسان ديگرى غير از اين دو تن بودهاند.
نقش انگشتر على (ع)
سبط بن جوزى در كتاب تذكرة الخواص نوشته است:نقش انگشترى آن حضرت عبارت«خداوند فرمانروا،على بنده اوست» (الله الملك على عبده) بوده است.همچنين وى مىنويسد:آن حضرت انگشترى را در انگشتان دست راستخود مىكرده است و حسن و حسين (ع) نيز چنين مىكردهاند.
ابو الحسن على بن زيد بيهقى معروف به فريد خراسان در كتاب خود موسوم به صوان الحكمه كه به نام تاريخ حكماى اسلام مشهور است در ذيل شرح زندگانى يحيى نحوى ديلمى ملقب به بطريق،چنين مىگويد:« يحيى فيلسوف و ترساكيش بود و عامل امير المؤمنين (ع) در نظر داشت تا وى را از فارس بيرون براند.يحيى نيز ماجراى خود را براى على (ع) نگاشت و از آن حضرت درخواست امان كرد.محمد بن حنفيه،به فرمان على (ع) امان نامهاى براى يحيى نوشت كه من آن امان نامه را در دستحكيم ابو الفتوح مستوفى نصرانى طوسى مشاهده كردم.توقيع على (ع) با خط خود آن حضرت و با عبارت «الله الملك و على عبده» (خداوند فرمانروا و على بنده اوست.) در پاى اين مكتوب موجود بود.سبط بن جوزى اين عبارت را به عنوان نقش انگشترى آن حضرت دانسته ولى مطابق با نقل بيهقى اين توقيع به دستحضرت نوشته شده است و بعيد نيست كه گفته بيهقى متينتر باشد.»
همچنين احتمال دارد كه آن حضرت نامهها را چنين امضا مىكرده و سپس همان عبارت را بر نگين انگشترى نقش زده است.ابن صباغ در كتاب فصول المهمه فى معرفة الائمه گويد:«اسندت ظهرى الى الله» (پشت من به خداوند متكى است) نقش نگين آن حضرت بوده است.عدهاى ديگر نقش نگين آن حضرت را«حسبى الله»ذكر كردهاند.كفعمى نيز در مصباح گويد:نقش نگين انگشترى آن حضرت«الملك لله الواحد القهار»بوده است.البته بعيد نيست كه آن حضرت داراى چند انگشترى با نقوش متعدد بوده است.
سيره معصومين جلد 3 صفحه 11
فضايل علىعليه السلام در كتاب «روض الجنان و روح الجنان»
مشهور به:تفسير ابوالفتوح رازى
دانشمندان بزرگ شيعى با همه تنگناهايى كه در قرون نخستين اسلامى - از سوى دستگاه جبار اموى و سپس حكومت عباسى - وجود داشته و آنان، نيز، با دسيسههاى گوناگون، در مواقع حساس، به قتل و نهب و زجر و آزار شيعيان دست مىيازيدهاند و به هر صورت، از نشر فرهنگ شيعى كه با خصيصه اعتراض و مقاومت توام بود، جلوگيرى مىكردهاند.
با اين همه، دلباختگان اين فرهنگ اصيل و پويا كه از كانون وحى و سرچشمهامامت و تعليمات خاص اهلالبيتعليهمالسلام نشات گرفته بود، تلاش مىكردند فرهنگ تشيع را كه پيوسته با خون و شهادت و ايثار همراه بوده است; همچنان بارور و پويا نگهدارند. از جمله تلاشهاى مهم علمى، بر مبناى عقايد شيعى و فقه جعفرى - مىتوان از تدوين و نگارش تفسير قرآن ياد كرد.
از جهت نيازى كه به قرائت و فهم كتاب آسمانى، از همان آغاز احساس گرديد، دانشمندان عامه با كوششهاى علمى از سويى و علماى خاصه ، به هدايت احاديث نبوىصلى الله عليه وآله و روايات منقول از پيشوايان دينى و تعليمات مذهبى از ائمه اطهارعليهمالسلام و ياران و تلامذه آنان كه به حقيقت مفسر قرآن كريم و مبلغ معارف جعفرى بودند از سوى ديگر، كوششى پيگير به كار بردند و كتابهاى زيادى در «علم قرائت»، «بلاغت»، «صرف و نحو زبان عربى»، و «لغت» و «تفسير قرآن» و «آيات الاحكام» و ... نوشتند كه برشمردن آنها، حتى به اجمال، از گنجايش اين مقال، خارج است.
ما، در اين جا، از تفسير عظيم «روض الجنان و روح الجنان» كه به زبان فارسى درى در نخستين دهههاى قرن ششم هجرى، در شهر رى، به همت دانشمندى شيعى مذهب و بر مبناى فقه جعفرى، به نام حسينبن علىبن محمدبن احمد خزاعى نيشابورى در بيست مجلد نگاشته شده است، نام مىبريم. اين تفسير گرانقدر در واقع نخستين تفسير فارسى بر مبناى مذهب تشيع است.
هر چند جزئيات زندگى اين مفسر بزرگ روشن نيست، اما معلوم است كه نسبش به نافعبن بديل ورقاء از صحابه حضرت رسول صلى الله عليه وآله مىرسد.
اين تفسير بزرگ علىرغم حجم زياد و مجلدات بيستگانه از زمان تاليف تاكنون، براى علاقهمندان به كلام الهى و علوم قرآنى، مرتبا استنساخ مىشده و دستبه دست مىگشته است; چنان كه در كتابخانههاى داخل و خارج نسخههايى از دستنوشتههاى آن موجود است. از زمان رواج صنعت چاپ در كشور اسلامى ما، اين كتاب گرانقدر، سه نوبت چاپ شده و از آن چاپها، به طريق افست، چاپهاى بعدى انجام پذيرفته است. اين دستنوشتههاى متعدد و چاپهاى متنوع نشان اعتماد كامل اهل تحقيق و توجه خاص به اين تفسير كمنظير است.
درباره اين تفسير عظيم دانشمندان بزرگوار از گذشته و حال داوريهاى ارزندهاى كردهاند كه ما به ذكر پارهاى از آنها مبادرت مىكنيم:
... قديمترين ترجمه حالى كه ازو [ ابوالفتوح رازى] به دست استبه قلم دو نفر از معاصرين و تلامذه اوست: يكى شيخ منتجب الدين ابوالحسن علىبن عبيدالله بن الحسن بن الحسين بن بابويه رازى متوفى بعد از سنه585 صاحب فهرست معروف كه در اول مجلد بيست و پنجم بحارالانوار مرحوم مجلسى بتمامه مندرج است; و ديگر رشيدالدين ابوجعفر محمدبن على بن شهرآشوب مازندرانى معروف به ابن شهرآشوب متوفى در سنه 588 صاحب كتاب مشهور معالم العلماء...
شرح حال ابوالفتوح رازى در دو كتاب مزبور گرچه در نهايت اختصار است و حاوى هيچگونه معلومات تاريخى نيست ولى چون به قلم دو نفر از معاصران خود مؤلف است در غايت اهميت است، ترجمه عين عبارت منتجب الدين از قرار ذيل است: «شيخ امام جمالالدين ابوالفتوح حسينبن علىبن محمد خزاعى رازى عالم و واعظ و مفسر و متدين او را تصانيفى است از آن جمله تفسير موسوم به روضالجنان [و روح الجنان] فى تفسير القرآن در بيست مجلد و روحالاحباب و روحالالباب فى شرح الشهاب. هر دو كتاب مزبور را من بر مؤلف آنها قرائت نمودهام» (فهرست منتجبالدين مطبوع در اول مجلد بيستوپنجم بحارالانوار ص5. فهرست مزبور جداگانه نيز چاپ شده است.)و ترجمه عبارت ابن شهرآشوب در معالم العلماء از قرار ذيل است: «استاد من ابوالفتوح بن على رازى از تاليفات اوست روح الجنان و روح الجنان فى تفسير القرآن به زبان فارسى است ولى عجيب است [يعنى خوشايند و مطبوع است] و شرح شهاب...
و باز همو در كتاب ديگر خود مناقب آل ابىطالب معروف به مناقب ابن شهرآشوب در ضمن تعداد مشايخ خود يكى همين مؤلف مانحن فيه «ابوالفتوح حسين بن علىبن محمد رازى» را مىشمرد و در اواخر همان فصل بازگويد: «و ابوالفتوح روايت روضالجنان و روحالجنان فى تفسير القرآن را به من اجازه داده است» (مناقب ابن شهرآشوب طبع طهران1/9). (1)
يكى از معاصرين شيخ ابوالفتوح، عبدالجليل قزوينى رازى صاحب كتاب معروف به (النقض) است... و او اين كتاب را در حدود 556 تاليف كرده است و نام ابوالفتوح رازى را آورده. گويد: او [ ابوالفتوح رازى] تفسيرى نوشتبيست مجلد و همه طوايف طالب و راغب آنند. (2)
مرحوم ابوالحسن شعرانى درين باره مىنويسد: و از اين عبارت مستفاد مىگردد كه در سال 556هجرى تفسير او پايان يافته و ميان مردم منتشر بوده است. (3)
قاضى نورالله شوشترى هم در كتاب مجالس المؤمنين درباره اين تفسير گويد:
«... و اين تفسير فارسى در وثاقت تحرير و عذوبت تقرير و دقت نظر بىنظير است». (4)
تصحيح جديد تفسير ابوالفتوح رازى كه به مساعدت مغتنم بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى و به همت دو تن از استادان دانشمند دانشگاه فردوسى مشهد; جنابان آقايان دكتر محمدجعفر ياحقى و دكتر محمدمهدى ناصح به صورتى مطلوب و دقيق به طبع رسيده و چاپ مجلدات آن در شرف اتمام است; بر مبناى شناسايى و گردآورى نزديك به چهل دستنويس ناقص و كامل و از گوشه و كنار كتابخانههاى داخل و خارج، با تحمل رنجبسيار، از سيزده سال پيش آغاز شده است و همه جهات تحقيق و دقت در آن اعمال گرديده است.
مصححان دانشمند در عظمت اين تفسيرچنين نوشتهاند: «... مىتوان گفت كه تفسير روض الجنان چيزى كم از ويستسال سنت تفسير نويسى پارسى را پستسر دارد و در واقع در آن سالها [قرن ششم هجرى] شايستگى آن را يافته است كه صرفنظر از يك تفسير قرآن به عنوان متنى پارسى و مجموعهاى كامل و عزيزالوجود همپاى متون معتبر نثر فارسى - وبىترديد در ميان آثار پرحجم و ممتاز، به عنوان يكى از ارزندهترين آنها - جاى خاص خود را بازيابد (5) ».
كار توانفرساى مقابله و تصحيح اين تفسير كبير، با فراهم آوردن قريب به چهل نسخه كهن كه: «بتدريج در درازاى چندين سال كوشش پيگير از گوشه و كنار كتابخانههاى عمومى و خصوصى ايران و جهان گرد آمده است» از سال 1360 ه ش عملا آغاز شده و هنوز ادامه دارد. علاوه بر دو استاد بزرگوار همكاران گروه فرهنگ و ادب اسلامى بنياد پژوهشها كه نامشان در مقدمه جلد اول آمده است; هر كدام به سهم خود تلاشى ارزنده داشتهاند.
چنان كه اشارت رفت، اين تفسير بزرگ از جهات مختلف كتابى است جامع نكات مهم و شامل فوائد تفسيرى بسيار از قبيل علوم قرائت، فقه، روايت، لغت، اشتقاق، كلام، حديث و مشتمل بر اشعار و امثال عربى و فارسى كه به استشهاد از شعراى بزرگ عرب و گاه زبان فارسى نقل شده است. دقايق صرفى و نحوى و مزاياى بسيارى كه بازگو كردن همه آنها در اين مختصر امكان ندارد. همه اين مزايا كتاب تفسير مزبور را در نوع خود، منحصر به فرد ساخته كه جا دارد از جهات مختلف ميدان پژوهش محققان و معركه آراء صاحبنظران قرار گيرد.
مزيت ديگر اين تفسير لغات كهن فارسى و كاربردهاى نخستين آنها در نثر فارسى است كه خود از جهت زبان درى و لهجهشناسى مفيد است. خوشبختانه، به ابتكار و سعى مصححان اين لغات اصيل در پايان هر مجلد در فهرستخاص «واژهنامه» آمده و كار پژوهندگان را، در اين زمينه، آسان كرده است. در پايان هر جلد فهرستهاى متعدد ديگر نيز درباره مكانها، اشخاص، امثال، اشعار فارسى و عربى (با ترجمه) و ... آمده است.
ابوالفتوح رازى به علتشيعه بودن و شيفتگى خاص به ساحت اقدس مولىالموالى اميرالمؤمنين علىعليه السلام كه در خانوادهاش موروثى است، به مناسبتهاى گوناگون شمهاى از فضايل و مناقب آن حضرت را نقل كرده و گاه با نامحرمان و ناشايستگان به تعريض سخن رانده است.
ما در اين مقاله، به نقل پارهاى از آن موارد مىپردازيم. باشد كه شميم عطرآگين فضائل آن سرور عالم اسلام روح و جان خوانندگان عزيز را شادىبخش گردد. اين مطلب نيز در خور ذكر است كه ابوالفتوح رازى - همه جا اهل انصاف است و تعصب را در قضاوت او جايى نيست.
على (ع) برادر، وصى و جانشين رسول(ص)
وانذر عشيرتك الاقربين و خويشان نزديك را بترسان، ابتدا كن بالاقرب فالاقرب والاهم فالاهم. البراء بن عازب روايت كند كه چون خداى تعالى اين آيت فرستاد: وانذر عشيرتك الاقربين رسول - صلى الله عليه وآله - كس فرستاد و فرزندان عبدالمطلب را در سراى بوطالب حاضر كرد و اميرالمؤمنين على - عليه السلام - را فرمود تا براى ايشان گوسپندى با مدى گندم طعامى ساخت و صاعى شير براى ايشان به آن بنهاد، ايشان حاضر آمدند و به عدد چهل مرد بودند، يك مرد بيش يا كم، و هر مردى از ايشان معروف بود به آن كه جذعه بخوردى بر يك مقام، و آن شتر بچه پنجساله باشد و فرقى از شير باز خوردى و آن شست صاعى باشد. چون طعام پيش ايشان بنهادند ايشان را خنده آمد از آن طعام اندك و گفتند: اى محمد! اين طعام كه خواهد خوردن، كه خورد اين طعام يك مرد از آن ما نيست؟ رسول - صلى الله عليه وآله - گفت: كلو بسمالله; بخوريد به نام خداى و ياد كنيد نام خداى بر او. ايشان دستبه نان و طعام دراز كردند و از آن طعام بخوردند و سير شدند، و از آن صاع شير باز خوردند و سيراب شدند، و حق تعالى اين را آيتى ساخت و معجزى بر صدق دعوى رسول - عليه الصلاهوالسلام.
آنگه برپاى خاست پس از آن كه از آن طعام و شراب فارغ شده بودند، گفت : يا بنى عبدالمطلب! ان الله بعثنى الى الخلق كافة واليكم خاصة، فقال تعالى: وانذر عشيرتك الاقربين و انا ادعوكم الى كلمتين خفيفتين على اللسان ثقيلتين فى الميزان تملكون بهما رقاب العرب والعجم وينقاد بهما لكم الامم وتدخلون بهما الجنة وتنجون بهما من النار شهادة ان لااله الا الله وبانى رسول الله فمن يجيبنى الى هذا لامر ويوازرنى على القيام به يكن اخى و وصيى ووزيرى ووارثى وخليفتى من بعدى. گفت: اى پسران عبدالمطلب! بدانى كه خداى تعالى مرا به جمله خلقان فرستاد بر عموم، و به شما فرستاد مرا بر خصوص، و اين آيتبر من انزله كرد: وانذر عشيرتك الاقربين. و من شما را با دو كلمه مىخوانم كه بر زبان آسان است و در ترازو سنگى و گران است كه شما بر آن بر عرب و عجم مالك شوى، و امتان شما را منقاد شوند، و به آن به بهشت رسى و از دوزخ نجات يابى، و آن آن است كه: گواهى دهى كه خداى يك است، و من رسول اويم، هر كه او مرا اجابت كند با اين و موازرت و معاونت كند مرا بر اين كار، برادر من باشد و وصى من باشد و وزير من باشد و خليفت من باشد از پس من. هيچ كس هيچ جواب نداد، علىبن ابىطالب برپاى خاست و گفت: انا اوازرك على هذا الامر، و ان كان اصغرهم سنا واخمصهم ساقا وادمعهم عينا; و او به سال از همه كهتر و به ساق از همه باريكتر بود و به چشم از همه گريانتر بود، گفت: من تو را موازرت كنم بر اين كار.
رسول - عليه السلام - گفت: بنشين. او بنشست. رسول - عليه السلام - دگرباره اين سخن بازگفت. كس جواب نداد. هم او برپاى خاست و گفت: يا رسول الله! من معاونت كنم تو را بر اين كار، رسول - عليه السلام - گفت: بنشين. بار سه ديگر همين سخن باز گفت. كس برنخاست، هم او برخاست و گفت: من موازرت كنم تو را يا رسولالله! رسول - عليه السلام - گفت: بنشين يا على. فانك اخى و وصيى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى، بنشين كه تو برادر منى و وصى منى و وزير منى و وارث منى و خليفت منى از پس من.
قوم از آنجا برخاستند و بر طريق استهزا ابوطالب را گفتند: ليهنئك اليوم ان دخلت فى دين ابن اخيك فقد امر ابنك عليك; مبارك باد تو را اى ابوطالب كه در دين پسر برادرت رفتى تا پسرت را بر تو امير كرد. و اين خبر بيرون آن كه در كتب اصحابان ماست، ثعلبى مفسر امام اصحاب الحديث در تفسير خود بياورده استبر اين وجه، و اين حجتى باشد هر كدام تمامتر (6)
نمونه ديگر:
اى عجب اگر موسى را يارى بايست در نبوت كه او را وزير باشد و معاون بر اداى رسالت، و او را به فرعون فرستاده بودند، رسول ما را كه به كافة الناس بلكه به جن و انس فرستادند - و هر يكى از صناديد قريش فرعونى بودند - او را وزيرى نبايست؟ بلى! او را وزيرى بود و هم برادر او بود به فرمان خداى و خليفه او بود از پس او تا لاجرم گفت او را: انت منى بمنزلة هرون من موسى الا انه لانبى بعدى گفت: يا على! تو را از من منزلت هارون است از موسى، جز پيغامبرى. اين خبرى است متلقى به قبول، و همه طوايف روايت كنند، و اين خبر دليل امامت اميرالمؤمنين مىكند براى آن كه از ظاهر خبر مفهوم آن است كه: رسول - عليه السلام - به اين خبر اثبات كرد اميرالمؤمنين را از خود هر منزلتى كه هارون را بود از موسى، جز نبوت كه به لفظ استثنا كرد. و اخوت كه به عرف مستثناست، و از منازل هارون يكى وزارت بود و يكى خلافت، وزارت فى قوله: واجعل لى وزيرا من اهلى و خلافت فى قوله: هرون اخلفنى فى قومى. (7)
امامت على عليه السلام
در ذيل آيه: تؤتى الملك من تشاء وتنزع الملك ممن تشاء، ابوالفتوح مىنويسد: بعضى ديگر گفتند مراد ملك امامت است، چنان كه گفت: فقد اتينا آل ابراهيم الكتاب والحكمة و آتيناهم ملكا عظيما، «كتاب» قرآن است، و «حكمت» نبوت، و «ملك عظيم» ملك امامت. عجب از گروهى كه گويند: ملك دنيا [با امر دنيا] به امر خداست، تا خدا دهد و خدا ستاند، و ملك دين كه امامت استبه دست ماست، ما به آن كس دهيم كه ما خواهيم، و [از آن بستانيم كه ما خواهيم. ملك دو است: يكى ملك دنيا، يكى ملك آخرت] و هر ييك را وصفى استيكى را به عظم و يكى را به كبر، هر دو به اميرالمؤمنين على - عليه السلام - ارزانى داشتند تا ملك اين سرايش به ملك آن سراى مقرون باشد. ملك دنيا ملك امامت است كه: وآتيناهم ملكا عظيما، و ملك عقبى ملك بهشت است، وملكا كبيرا. (8)
خطبه رسول الله (ص) درباره وصابت و ولايت على(ع)
...چون خداى تعالى اين آيت فرستاد كه: يا ايهاالذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم...، رسول - صلى الله عليه وآله - خطبه كرد گفت: ايها الناس ان الله امركم ان تطيعوه فى نبيه وتطيعونى فى وصيتى و وزيرى و خليفتى فى حيوتى و ولى الامر من بعد وفاتى و خير من اخلف بعدى عليبن ابىطالب الا و من اطاع عليا فقد اطاعنى و من اطاعنى اطاع الله، و من فارق عليا فقد فارقنى و من فارقنى فقد فارق الله، و من فارق الله فعليه لعنة الله، گفت: خداى تعالى شما را فرمود كه: طاعت او داريد در حق من و طاعت من داريد در باب وصى و وزير و خليفه من در حيات من و خداوند امامت از پس وفات من، و بهينه هر كس كه او را رها كنم و آن على ابوطالب است. الا و هر كه طاعت او دارد طاعت من داشته باشد، و هر كه طاعت من دارد طاعتخداى داشته باشد، و هر كه از او مفارقت كند از من مفارقت كرده باشد، و هر كه از من مفارقت كند از خداى مفارقت كرده باشد - يعنى از دين خدا - و هر كه از خدا مفارقت بكند عنت خدا بر او باد. (9)
راهب به حق وصايت و ولايت علىعليه السلام معترف مىشود
آن جا كه در (سوره قصص) از حضرت موسىعليه السلام و حضرت شعيبعليه السلام و دختران شعيب سخن مىرود و درجه امانت و قدرت موسىعليه السلام كه سنگ بزرگى را از سر چاه برداشت و گوسفندان شعيب را آب داد: نويسنده تفسير، ابوالفتوح رازى، به معجزه اميرالمؤمنين در صفين اشاره مىكند: «... مانند اين معجزه اميرالمؤمنين را - عليه السلام - بود در صفين، و آن، آن بود كه: چون روى به صفين نهاد به بعضى منازل فرود آمدند كه آن جا آب نبود، و مردم و چهارپايان سخت تشنه بودند، برفتند و از جوانب آب طلب كردند، نيافتند، باز آمدند و اميرالمؤمنين را خبر دادند و گفتند: يا اميرالمؤمنين! در اين نواحى هيچ آب نيست و تشنگى بر ما غالب شد، تدبير چيست؟ اميرالمؤمنين- عليه السلام - برنشست و لشكر با او، پارهاى برفتند، از ره عدول كرد. ديرى پديد آمد در ميان بيابان، آن جا رفتند. اميرالمؤمنين گفت: اين راهب را آواز دهيد. آوازش دادند. او به كنار دير آمد. اميرالمؤمنين گفت: يا راهب! هيچ بدين نزديكى آبى هست كه اين قوم باز خورند؟ كه هيچ آب نماند ما را. راهب گفت: از اين جا تا آب دو فرسنگ بيش است، و جز آن آب نيست اين جا، و اگر نه آنستى كه مرا آب آرند به قدر حاجت و به تقتير به كار برم، از تشنگى هلاك شدمى.
قوم گفتند: يا اميرالمؤمنين! اگر صواب بينى تا آن جا رويم اكنون كه هنوز قوتى و رمقى مانده است. اميرالمؤمنين گفت: حاجت نيستبه آن، آن گه از جانب قبله اشارت كرد به جايى و گفت: اين جا بركنى كه آب است. مردم بشتافتند و بيل و كلنگ برگرفتند و زمين پارهاى بكندند، سنگى سپيد در ريگ پديد آمد. پيرامن آن باز كردند و خواستند تا سنگ بردارند، نتوانستند.
اميرالمؤمنين گفت: اين سنگ بينى بر سر آب نهاده است! اگر سنگ بگردانى در زير او آب است، آب خورى از او. و چندان كه توانستند جهد كردند، ممكن نبود ايشان را سنگ از جاى بجنبانيدن. گفتند: يا اميرالمؤمنين! به قوت ما راست نمىشود. او پاى از اسب باز آورد و آستين دور كرد و دست فراز كرد، و سنگ بجنبانيد و به تنهايى بركند و برگرفت و چند گام بينداخت. از زير آن آبى پديد آمد از برف سردتر و از شير سپيدتر، و از عسل خوشتر، آب بخوردند و چهارپايان را سيراب كردند، و قربهها پر آب كردند و راهب از بالا مىنگريد. آنگه اميرالمؤمنين - عليه السلام - بيامد و سنگ با جاى خود نهاد و بفرمود تا خاك بر او كردند و اثر او ناپديد كردند.
راهب چون چنان ديد، آواز داد كه: ايها الناس انزلونى انزلونى; فرود آرى مرا، فرود آرى مرا، او را فرود آوردند. از آن جا بيامد و در پيش امير المؤمنين بايستاد و گفت: يا هذا انت نبى مرسل: تو پيغامبرى مرسلى؟ گفت: نه. گفت: فملك مقرب; فريشته مقربى؟ گفت: نه، و لكن وصى رسول الله محمدبن عبدالله خاتم النبيين، و لكن وصى پيغامبر خاتم - محمدبن عبدالله - خاتم پيغامبران. راهب گفت: دستبگستر تا ايمان آرم.
آنگه دستبر دست او زد و گفت: اشهد ان لااله الا الله و ان محمدا رسول الله و انك وصى رسول الله و احق الناس بالامر من بعده.
اميرالمؤمنين - عليه السلام - عهود و شرايط اسلام بر او هاگرفت، آنگه گفت: چه حمل كرد تو را بر مسلمانى، پس از آن كه مدتى دراز بر خلاف مسلمانى مقام كردى؟ گفت: بدان كه اين دير كه بنا كردهاند بر طلب و اميد تو بنا كردهاند، و عالمى از پيش من برفتند و اين كرامت نيافتند، و خداى تعالى مرا روزى كرد، و سبب آن بود كه در كتب ما نبشته است كه: اين جا چشمهاى استسنگى بر سر او نهاده، پيدا نشود الا بر دست پيغامبرى يا وصى پيغامبرى، و لابد است كه وليى از اولياى خدا اين چشمه بر دست او پيدا شود، و چون اين آيتبر دست تو پيدا شد، من دانستم كه تو آن وليى يا پيغامبرى يا وصيى، لاجرم بر دست تو اسلام آوردم و به حق ولايت تو معترف شدم.
اميرالمؤمنين - عليه السلام - بگريست چنان كه محاسن او از آب چشم تر شد، آنگه گفت: الحمدلله الذى لم اكن عنده منسيا الحمدلله الذى ذكرنى فى كتبه، سپاس آن خداى را كه مرا فراموش نكرد و ذكر من در كتب اوايل ياد كرد.
آنگه گفت مسلمانان را: شنيدى اين كه اين برادر شما گفت؟ گفتند: شنيديم و خداى را شكر گزاريم بر اين نعمت كه با تو كرد و با ما از براى تو. و راهب با اميرالمؤمنين به شام رفت و كارزار كرد و در پيش او شهيدش كردند، اميرالمؤمنين-عليه السلام - بر او نماز كرد و او را دفن كرد. (10)
انفاق علىعليه السلام و قرآن مجيد
در ذيل آيه مباركه الذين ينفقون اموالهم بالليل والنهار سرا و علانية، مجاهد روايت كند از عبدالله عباس كه او گفت: آيت در اميرالمؤمنين على [عليه السلام] آمد كه او چهار درهم داشت: يكى به شب بداد و يكى به روز، و يكى پنهان و يكى آشكارا، [خداى تعالى اين آيت فرستاد و از او باز گفت كه: آنان كه مالهاى خود نفقت كنند به شب و روز پنهان و آشكارا]، حالت مرد اين دو حال باشد: از سر و علانيه، و وقت اين دو باشد كه مردم در او بود از شب و روز، حق تعالى باز گفت كه: او بر اين دو حال خود و در اين دو وقت از اين خير خالى نيست. لاجرم به عاجل اين ثنابستد، و به آجل: فلهم اجرهم عند ربهم، و او به امثال اين، آيات متضمن به مدح و ثنا بسيار دارد.
ابواسحاق روايت كرد از يزيدبن رومان كه گفت: ما نزل فى احد من القرآن ما نزل فى علي ابى طالب; از قرآن آنچه در حق اميرالمؤمنين على آمد در حق هيچ كس نيامد.
و بدان منگر كه درم به عدد چهار بود كه او داد، كه حق تعالى آن را مالها خواند براى آن كه از سر اخلاص و صفاى عقيدت بود، براى اين رسول - عليه السلام - گفت: سبق درهم مآئه الف درهم [گفت]: يك درم باشد كه سابق [بود] صدهزار درم را. گفتند: يا رسولالله! و آن كدام درم باشد كه يكى از او صد هزار را سابق بود؟ گفت: مردى دو درم دارد، بكى بهتر بگزيند و براى خدا بدهد، و مردى مال بسيار دارد از عرض آن مال صدهزار درم بدهد، آن يك درم او بهتر باشد كه صد هزار درم اين. (11)
قضاوت و عدالت علىعليه السلام
رسول - عليه السلام - بيامد و دعوى كرد كه: من فرستاده اويم و او را همتا و انباز نيست. گفتند: گواه تو كيستبر آن كه فرستاده اويى؟ گفت: بار خدايا! اين كافران از من گواه مىخواهند. گفت: من گواه توام، و يقول الذين كفروا لست مرسلا قل كفى بالله شهيدا بينى وبينكم.
گفتند: به يك گواه كار برنيايد، حق تعالى گفت: گواهى با من گواهى مىدهد كه علم كتاب به نزديك اوست، و من عنده علم الكتاب، و آن پسر بوطالب است. مخالفان گفتند: جهودانند، و موافقان گفتند: آن است كه جهودان از تيغ او بهرى به دين درآمدند، و بهرى به روى درآمدند و بهرى جزيه پذيرفتند. بىانصاف مردى، تا گواى اوت نبايد گفتن، جهودى اختيار كردى، تا ولايت قضاى اوت نبايد گفتن جهودى اختيار كردى آن را كه رسول اقضى خواند، خواجه را برگ نيست كه به گواييش بدارد، گواى خداستبر تو، شئت ام آبيت; گواى مقبول الشهاده و حاكمى نافذا الحكم. (12)
و اگر داوود را در حكومتسلسله داد، اين را در حكمت گشايشى داد كه هر حكمى كه در اشكال سلسله بستهتر بودى به او [ على عليه السلام] گشاده شدى، تا رسول-صلى الله عليه وآله- گفت او را: اقضاكم على و صحابه گفتند: لا كانت معضلة لم يكن لها ابوالحسن; در جهان مشكل مباد كه نه آن را ابوالحسن باشد. (13)
و در خبر است كه در عهد عمر خطاب زنى را پيش او آوردند كه به شش ماه بار بنهاده بود و بر او دعوى كرد شوهر كه كودك نه مراستبه علت آن كه به شش ماه وضع افتاده بود. عمر بفرمود تا زن را رجم كنند. اميرالمؤمنين على گفت «عليه السلام» ان خاصمتك بكتاب الله خصمتك; اگر اين زن به كتاب خداى با تو خصومت كند، تو را غلبه كند. گفت: چگونه؟ گفت: قالالله تعالى: و حمله و فصاله ثلثون شهرا... و قال: والوالدات يرضعن اولادهن حولين كاملين - آلايه. چون مدت رضاع به دو سال بنهند چنان كه خداى تعالى نهاد، دو سال تمام بيست و چهار ماه باشد تا به سى ماه، شش ماه ماند كه مدت حمل بوده باشد، عمر گفت: راست گفتى و بفرمود تا زن را رها كردند. (14)
شجاعت على عليه السلام
در آن جا كه سخن از حضرت داوود عليه السلام است، ابوالفتوح رازى از فضائل على-عليه السلام- سخن مىگويد، بدينسان:
و خداى تعالى او[ داوود] را به كشتن جالوت صنعت درع درآموخت او را درع كردن و آيين درع درپوشيدن، او [ اميرالمؤمنين على عليه السلام] درعى كرد كه پيش از او كسى چنان درع نكرده بود. و درعى در پوشيد كه پيش از او و پس از او كس چنان درع درنپوشيده بود، و آن درعى بود كه سينه داشت و پشت نداشت. او را گفتند: ما بالله درعك لا ظهرلها؟ قال اذا وليت فلاولت.
و اگر او [ داوود] را حكمت داد از موعظه زبور، اين [ علىعليه السلام] را حكمتى داد در مواعظ بليغه كه فصحاى عرب و عجم آن را گردن نهادند و بگفتند: كلامه دون كلام الخالق وفوق كلام المخلوق ما عدا كلام رسولالله - صلى الله عليه وآله .
و اگر داوود را آواز دادى كه مرغ از آواز او در هوا بماندى، او را آوازى داد كه به يك نعره جانهاى شجاعان از تن جدا شدى و روان گشتى. (15)
معصوم بودن على عليه السلام
و زينالعابدين على بن الحسين را گفتند: جدت را - اميرالمؤمنين را - فضيلتى گو، گفت: مختصر گويم يا مطول: گفتند: مختصر. گفت: ماهم بمعصية الله قط، گفت: هرگز همت نكرد كه خداى را بيازارد. (16)
مقام علىعليه السلام در بهشت
جابر روايت كرد از ابوجعفر الباقر - عليه السلام - كه او گفت، رسول را پرسيدند عن، قوله: طوبى لهم و حسن مآب، گفت: «طوبى» درختى است در بهشت اصل آن در سراى من است و شاخهاى آن بر اهل بهشت. پس از آن يكى ديگر درآمد و هم اين سؤال كرد كه «طوبى» چيست؟ رسول - عليه السلام - گفت، درختى است در بهشت اصل آن در سراى على و شاخهاى آن بر اهل بهشت. گفتند: يا رسولالله! نه تو را پرسيدند هم اين ساعت گفتى: درختى است اصل آن در سراى من است و اكنوى مىگوى اصل آن در سراى على است؟ چگونه باشد؟ گفت: نه سراى من و سراى على در بهشتيكى است و ما هر دو در يك سراى باشيم. (17)
علم على عليه السلام
در تفسير اهلالبيت مىآيد كه الو العلم اميرالمؤمنين على - عليه السلام - است [بيانه] قوله: ومن عنده علم الكتاب و اگر علماى اهل اسلام يا علماى اهل كتاب يا مهاجر و انصار صحابه، آيت محتمل باشد ايشان را او اوليتر كه اگر از صحابه شماريش، راس و رئيس ايشان است، و اگر از اهلالبيت گوى، اول و پيشواى ايشان است، و اگر از علماى ايمان گويى او مقدم ايشان است، و اگر احبار اهل كتاب گويى او به كتاب ايشان از ايشان عالمتر است. (18)
در خبر است كه: مردى با اميرالمؤمنين على - عليه السلام - در حرب صفين بود، او را گفت: يا اميرالمؤمنين! اخبرنا مسيرنا الى الشام اكان بقضاء من الله وقدر; خبر ده ما را از رفتن ما به شام به قضا و قدر خداى بود يا نه گفت: والله ما هبطنا واديا ولا علونا تلعة ولا وطئنا موطئا الا بقضاء من الله وقدر، گفت: به خداى كه هيچ بلند برنشديم، و هيچ نشيب فرو نيامديم، و پاى بر هيچ جاى ننهاديم الا به قضا و قدر خدا.
مرد شامى گفت: يا اميرالمؤمنين! فعند الله احتسب عنايى; پس رنجى كه مرا در اين راه رسيد همانا بر خداى نويسم كه مرا در آن مزدى نباشد، چون مىگويى كه به قضا و قدر خداست. اميرالمؤمنين گفت: نه: ان الله قد اعظم لكم الاجر فى مسيركم وانتم سايرون [و فى مقامكم و انتم مقيمون ولم تكونوا فى شى من حالاتكم مكرهين ولا اليها مضطرين ولا عليها مجبرين; خداى تعالى] مزد شما عظيم كرد بر رفتگان در آن حال كه مىرفتى، و بر مقامتان در آن حال كه مقيم بودى، براى آن كه در هيچ حال مكره نبودى و ملجا و مضطر نبودى.
شامى گفت: يا اميرالمؤمنين! كيف ذالك والقضاء والقدر ساقانا و عنهما كان مسيرنا وانصرافنا; چگونه باشد اين قضا و قدر ما را به آن جا راند و از قضا و قدر رفتيم و آمديم؟
و اميرالمؤمنين - عليه السلام - گفت: يا اخا اهل الشام لعلك ظننت قضاء لازما وقدرا حتما لو كان ذالك كذالك لبطل الثواب والعقاب و سقط الوعد والوعيد والامر من الله والنهى و ما كان المحسن اولى بثواب الاحسان من المسى ولاالمسئ اولى بعقوبة الذنب من المحسن تلك مقالة عبدة الاوثان و حزب الشيطان و خصماء الرحمان و شهداء الزور و قدريه هذه الامة و مجوسها، ان الله تعالى امر عباده تخييرا و نهاهم تحذيرا وكلف يسيرا، ولم يلزم عسيرا واعطى على القليل كثيرا، ولم يطع مكرها ولم يعص مغلوبا، ولم يرسل الانبياء لعبا، ولم ينزل الكتب الى عباده عبثا ولم يخلق السموات والارض ومابينهما باطلا ذالك ظن الذين كفروا فويل للذين كفروا من النار، گفت: اى برادر اهل شام! همانا قضاء لازم و قدرى حتم گمان بردى، اگر چنين بودى ثواب و عقاب باطل شدى، و وعد و وعيد ساقط گشتى، و امر و نهى بىفايده بودى، و محسن به ثواب احسان اولى نبودى از مسئى و نه مسئى اولى بودى به عقوبت اساءت از محسن، اين مقاله بتپرستان است و لشكر شيطان و خصمان رحمان و گواهان دروغ و قدريان اين امت و مجوسيان. خداى تعالى بندگان را امر به تخيير كرد و نهى كرد به تحذير و تكليف آسان كرد، و الزام دشخوار نكرد، و بر تكليف اندك آلات بسيار داد، و طاعت او به اكراه نداشتند، و معصصيت او به غلبه بر او نكردند، و پيغمبران را به بازى نفرستاد، و كتابها به هرزه انزله نكرد، و آسمان و زمين و آنچه در ميان آن استباطل نيافريد، اين گمان كافران استبه خداى، واى بر ايشان از آتش دوزخ.
شامى گفت: يا اميرالمؤمنين! پس اين قضاء كه فرمودى چيست؟ گفت: آن امر خداستبه طاعت، و نهى او از معصيت، و وعده ثواب استبر آن، و وعيد عقاب استبر اين، و ترغيب و ترهيب به طاعت و معصيت، و تمكين از فعل حسنه، و خذلان اهل عصيان بر معصيت، اين قضاء خداست افعال ما را، و قدر اوست اعمال ما را، اما بيرون از اين ظن مبر، كه ظن آن، عمل را احباط كند.
شامى برپاى خاستشادمان، و گفت: يا اميرالمؤمنين! فرجت عنى فرج الله عنك; مرا از [اين] شبهه فرج دادى كه خداى تو را از مكاره فرج دهاد، و اين بيتها انشا كرد.
شعر:
انت الامام الذى نرجوا بطاعته يوم المآب من الرحمن غفرانا اوضحت من ديننا ما كان ملتبسا جزاك ربك بالاحسان احسانا
پىنوشتها:
1- ر.ك : روض الجنان و روح الجنان فى تفسير القرآن مشهور به تفسير ابوالفتوح رازى، به كوشش و تصحيح: دكتر محمدجعفر ياحقى - دكتر محمدمهدى ناصح، چاپ بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد، 1371 ه ش، مقدمه، صفحه 30-31.
2- عبدالجليل قزوينى رازى، النقض، تصحيح محدث ارموى، چاپ انجمن آثار ملى، تهران، ص212.
3- تفسير ابوالفتوح رازى، چاپ مرحوم ابوالحسن شعرانى، ج1، مقدمه، ص8، بر حسب دو نسخه معتبرى كه بعد مورد استفاده مصححان در تصحيح جلد 11 و 12 قرار گرفته به خوبى روشن مىشود كه آغاز به تاليف كتاب و شايد هم تاليف تمامى آن در سال 533 بوده است ر.ك: مقدمه 1/61-60.
4- قاضى نورالله شوشترى، مجالس المؤمنين، كتابفروشى اسلاميه، سال 1365، 1/490.
5- تفسير ابوالفتوح رازى، چاپ بنياد پژوهشهاى اسلامى، مقدمه، 1/19.
6- همان، 14/361.
7- همان، 13/147.
8- همان، 4/257.
9- همان، 4/282.
10- همان، 15/119.
11- همان، 4/95.
12- همان، 4/228.
13- همان، 3/385.
14- همان، 11/188.
15- همان، 3/384.
16- همان، 4/306.
17- همان، 11/223.
18- همان، 4/230.
19- همان، 3/392.
شهادت حضرت امير المؤمنين(ع) در بيست و يكم ماه رمضان
يكى از حوادث بزرگ ماه رمضان شهادت مولاى متقيان على (عليه السلام) است، او از ياران با وفاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) و وصى و وزير و ابن عم و داماد آن حضرت بوده كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در حق پسر عمش فرمود: «ان هذا اخى و وصيى و وزيرى و خليفتى فيكم فاسمعوا له و اطيعوا»، همانا على (عليه السلام) برادر و وصى و وزير و خليفه من است در ميان شما از او بشنويد و او را اطاعت كنيد. (1)
شهادت حضرت امير المؤمنين(ع) در بيست و يكم ماه رمضان
مطلب جالب و قابل تذكر اين است كه آن حضرت مساله شهادت خويش را خبر اد، صاحب كشف الغمه از كرامات حضرت على (عليه السلام) نقل مىنمايد: وقتى حضرت از قتال خوارج نهروان به كوفه برگشت، در ماه مبارك رمضان داخل مسجد شد، پس از دو ركعت نماز به منبر تشريف برد، خطبه بسيار زيبائى قرائت فرمود: «فخطب خطبة حسناء» آنگاه رو به فرزندش حضرت مجتبى (عليه السلام) كرد، فرمود يا ابا محمد چقدر از ماه رمضان رفته؟ عرض كرد سيزده روز يا امير المؤمنين، سپس از امام حسين (عليه السلام) پرسيد يا ابا عبد الله چقدر از اين ماه مانده، عرض كرد هفده روز يا امير المؤمنين، آنگاه امام (عليه السلام) دست مبارك خويش را به محاسن شريف خويش گذاشت كه در آن حال سفيد بود فرمود: اين محاسنم به خونم خضاب خواهد شد، سپس اين بيت را در مورد قاتلش فرمود:
اريد حياته و يريد قتلى خليلى من عذيرى من مراد (2)
من خواستار حيات و زندگى او هستم و او قصد جانم مىكند، كسى كه مورد علاقه من بود و او ابن ملجم مرادى است.
«ثم قال: هذا و الله قاتلى»، سپس اشاره به او فرمود: اين قاتلم مىباشد، گفتند يا امير المؤمنين آيا او را نمىكشى، فرمود: او كه هنوز با من كارى نكرده است . (3)
عبدالرحمان بن ملجم مرادى لعنة الله عليه وقتى اين كلمات را شنيد سخت ترسيد و خاموش نشست تا آن حضرت از منبر فرود آمد، پس آن ملعون برخاستبه عجله در برابر آن حضرت بايستاد و عرض كرد يا امير المؤمنين من حاضرم و در خدمتشما هستم، اين دست راست و چپ من است كه در مقابل شما است، قطع كن دستهايم را و يا من را به قتل برسان، امام فرمود: چگونه تو را بكشم و حال آنكه جرمى از تو بر من واقع نشده است و اگر هم بدانم تو قاتل من هستى تو را نخواهم كشت، لكن بگو آيا از جهودانى زنى حاضنه داشتى؟ و روزى از روزها به تو خطاب كرد: «اى برادر كشنده شتر ثمود؟» عرض كرد چنين بود يا امير المؤمنين، حضرت ديگر سخن نگفت. (4)
پىنوشت:
1- رمضان در تاريخ، ص 254.
2 و 3- كشف الغمه، ص 414.
4- وقايع الايام خيابانى تبريزى، ص 555- سپس اين شعر را انشاء كرد، و خطاب به نفس خويش و چنين فرمود:
اشدد حيازيمك للموت فان الموت لا قيكا و لا تجزع عن الموت اذا حل بناديكا
اى على: كمر همتت را براى مرگ محكم ببند، زيرا بالاخره مرگ به ملاقات تو خواهد آمد، و اظهار عجز مكن از مرگ، آن هنگام كه به سراغ تو آمد و تو را در بر گرفت.
روزه، درمان بيماريهاى روح و جسم ص 176
یا علیُّ یاعظیم ، یا غفور یا رحیم ، انت الربُّ العظیم ، الذی لیس کمثله شی ، و هو سّمیع البصیر ، و هذا شهر عظّمته و کرَّمته و شرّفته و فضّلته علی الشهور ، و هو الشّهر الذی فرضت صیامه علیّ ، و هو شهر رمضان الّذی انزلت فیه القرآن ، هدی للنّاس و بیّنات من الهدی و الفرقان ، و جعلت فیه لیله القدر و جعلتها خیرا من الف شهر ، فیاذالمنّ و لا یمن علیک ، مُنّ علیّ بفکاک رقبتی من النّار فیمن تمن علیه ، و ادخلنی الجنه ، برحمتک یا ارحم الراحمین.
اللهم ادخل علی اهل القبور السرور ، اللهم اغن کل فـقـیـــر ، اللهم اشبع کل جائع ، اللهم اکس کل عریان ، اللهم اقض دین کل مدین ، اللهم فرج عن کل مکروب ، اللهم رد کل غریب ، اللهم فک کل اسیر اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین ، اللهم اشف کل مریض.
رسول خدا(ص): اگر بنده ارزش ماه رمضان را بداند، آرزو می کند که سراسر سال، رمضان باشد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رسول خدا(ص): چون حلال ماه رمضان پدید آید، درهای دوزخ بسته گردد و درهای بهشت گشوده شود و شیاطین به زنجیر کشیده شوند.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رسول خدا(ص): کسی که در ماه رمضان آمرزیده نشود، در کدام ماه آمرزیده شد؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رسول خدا (ص) : خداى تعالى فرموده است: روزه براى من است و من پاداش آن را مىدهم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رسول خدا (ص) : كسى كه روزه او را از غذاهاى مورد علاقهاش باز دارد برخداست كه به او از غذاهاى بهشتى بخورانند و از شرابهاى بهشتى به او بنوشاند
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امام صادق (ع): کسی که در ماه رمضان آمرزیده نشود، تا ما رمضان آینده آمرزیده نگردد مگر آن که در عرفات حاضر شود.
امام صادق (ع) : آنگاه كه روزه مىگيرى بايد چشم و گوش و مو و پوست تو هم روزهدار باشند.«يعنى از گناهان پرهيز كند.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حضرت زهرا (س) : روزهدارى كه زبان و گوش و چشم و جوارح خود را حفظ نكرده روزهاش به چه كارش خواهد آمد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امام باقر (ع): روزه اين افراد كامل نيست:
1 - كسى كه امام (رهبر) را نافرمانى كند. 2 - بنده فرارى تا زمانى كه برگردد. 3 - زنى كه اطاعت شوهر نكرده تا اينكه توبه كند. 4 - فرزندى كه نافرمان شده تا اينكه فرمانبردار شود.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امام على (ع): چه بسا روزهدارى كه از روزهاش جز گرسنگى و تشنگى بهرهاى ندارد و چه بسا شب زندهدارى كه از نمازش جز بيخوابى و سختى سودى نمىبرد.
|
رمضان آمد و آهسته صدا کرد مرا |
|
مستعد سفر شهر خدا کرد مرا |
|
از گلستان کرم طرفه نسیمی بوزید |
|
که سراپای پر از عطر و صفا کرد مرا |
|
نازم آن دوست که با لطف سلیمانی خویش |
|
پله از سلسله دیو دعا کرد مرا |
زندگینامه حضرت مهدی (عج)
.
در قرآن کريم درباره حضرت مهدی و ظهور منجی در آخر الزمان و حکومت صالحان و پيروزی نيکان بر ستمگران آياتی آمده است از جمله : " ما در زبور داوود ، پس از ذکر ( = تورات ) نوشته ايم که سرانجام ، زمين را بندگان شايسته ما ميراث برند و صاحب شوند " . حضرت امام محمد باقر ( ع ) درباره " بندگان شايسته " فرموده است : منظور اصحاب حضرت مهدی در آخر الزمان هستند . و نيز : " ما مي خواهيم تا به مستضعفان زمين نيکی کنيم ، يعنی : آنان را پيشوايان سازيم و ميراث بران زمين " . بسم الله الرحمن الرحيم . انا انزلناه فی ليله القدر ... ما قرآن را در شب قدر فرو فرستاديم . تو شب قدر را چگونه شبی مي دانی ؟ شب قدر از هزار ماه بهتر است . در آن شب ، فرشتگان و روح ( جبرئيل ) به اذن خدا ، همه فرمانها و سرنوشتها را فرود مي آورند . آن شب ، تا سپيده دمان ، همه سلام است و سلامت . چنانکه از آيه های " سوره قدر " بروشنی فهميده مي شود ، در هر سال شبی هست که از هزار ماه به ارزش و فضيلت برتر است . آنچه از احاديثی که در تفسير اين سوره ، و تفسير آيات آغاز سوره دخان فهميده مي شود ، اين است که فرشتگان ، در شب قدر ، مقدرات يکساله را به نزد " ولی مطلق زمان " مي آورند و به او تسليم مي دارند . در روزگار پيامبر اکرم ( ص ) محل فرشتگان در شب قدر ، آستان مصطفی ( ع ) بوده است . هنگامی که در شناخت قرآنی ، به اين نتيجه مي رسيم که " شب قدر " در هر سال هست ، بايد توجه کنيم پس " صاحب شب قدر " نيز بايد هميشه وجود داشته باشد و گرنه فرشتگان بر چه کسی فرود آيند ؟ پس چنانکه " قرآن کريم " تا قيامت هست و " حجت " است ، صاحب شب قدر هست و همو " حجت " است . " حجت " خدا در اين زمان جز حضرت ولی عصر ( ع ) کسی نيست . چندانکه حضرت رضا عليه السلام مي فرمايد : " امام ، امانتدار خداست در زمين ، و حجت خداست در ميان مردمان ، و خليفه خداست در آباديها و سرزمينها ... " . فيلسوف معروف و متکلم بزرگ و رياضي دان مشهور اسلامی ، خواجه نصيرالدين طوسی مي گويد : " در نزد خردمندان روشن است که لطف الهی منحصر است در تعيين امام ( ع ) و وجود امام به خودی خود لطف است از سوی خداوند ، و تصرف او در امور لطفی است ديگر . و غيبت او ، مربوطبه خود ماست . "
درازی عمر امام ( ع ) با در نظر گرفتن عمرهای درازی که قرآن بدانها گواهی مي دهد ، و در کتابهای تاريخی نيز افراد معمر ( دارای عمر دراز ) زياد بوده اند ، و در گذشته و حال نيز چنين کسانی بوده و هستند ، عمر زياد حضرت مهدی ( ع ) به هيچ دليلی محال نيست ، بلکه از نظر عقلی و ديد وسيع علمی و امکان واقع شدن بهيچ صورت بعيد نيست . از اينها گذشته اگر از نظر قدرت الهي ، بدان نظر کنيم ، امری ناممکن نيست . در برابر قدرت خدا - که بر هر چيز تواناست - عمرهايی مانند عمر حضرت نوح (ع)و عمر بيشتر از آن حضرت و يا کمتر از آن کاملا امکان دارد. برای خدای قدير و حکيم ، کوچک و بزرگ ، کم و بسيار ، همه و همه مساوی است . بنابراين حکمت کامل و بالغ او ، تا هر موقع اقتضا کند بنده خود را در نهايت سلامت زنده نگاه مي دارد . پس طبق حکمت الهی ، امام دوازدهم ، مهدی موعود (ع) بايد از انظار غايب باشد و سالها زنده بماند و راز دار جهان و واسطه فيض برای جهانيان باشد تا هر وقت خدا اراده کند ظاهر گردد ، و عالم را پس از آنکه از ظلم و جور پر شده ، از قسط و عدل پر کند .
بر خلاف آنان که پنداشته اند انتظار ظهور يعنی دست روی دست گذاشتن و از حرکتهاي اصلاحی جامعه کنار رفتن و فقط " گليم " خود را از آب بيرون بردن ، و به جريانات اسلام دينی و اجتماعی بي تفاوت ماندن ، هرگز چنين پنداری درست نيست ... بر عکس ، انتظار يعنی در طلب عدالت و آزادگی و آزادی فعاليت کردن و در نپذيرفتن ظلم و باطل و بردگی و ذلت و خواری ، مقاومت کردن و در برابر هر ناحقی و ستمی و ستمگری ايستادن است . " مجاهدات خستگی ناپذير و " فوران های خونين شيعه " در طول تاريخ ، گواه اين است که در مکتب ، هيچ سازشی و سستی راه ندارد . شيعه در حوزه " انتظار " يعنی ، انتظار غلبه حق بر باطل ، و غلبه داد بر بيداد ، و غلبه علم بر جهل ، و غلبه تقوا بر گناه ، همواره آمادگی خود را برای مشارکت در نهضتهای پاک و مقدس تجديد مي نمايد ، و با ياد تاريخ سراسر خون و حماسه سربازان فداکار تشيع ، مشعل خونين مبارزات عظيم را بر سر دست حمل مي کند " . اينکه به شيعه دستور داده اند که به عنوان " منتظر " هميشه سلاح خود را آماده داشته باشد ، و با ياد کردن نام " قائم آل محمد ( ص ) " قيام کند ناشی از همين آمادگی است . ناشی از همين قيام و اقدام است . پايان اين بحث را از نوشته زنده ياد آيه الله طالقانی ، عالم مبارز اسلامی بهره مي بريم که مي گويد : " ... توجه دادن مردم به آينده درخشان و دولت حق و نويد دادن به اجرای کامل عدالت اجتماعی ، و تاسيس حکومت اسلام و ظهور يک شخصيت خدا ساخته و بارز ، که مؤسس و سرپرست آن حکومت و دولت است ، از تعاليم مؤسسين اديان است ، و در مکتب تشيع ، که مکتب حق اسلام و حافظ اصلی معنويات آن است ، جزء عقيده قرار داده شده ... و پيروان خود را به انتظار چنين روزی ترغيب نموده ، و حتی انتظار ظهور را از عبادات دانسته اند ، تا مسلمانان حق پرست ، در اثر ظلم و تعدی زمامداران خودپرست و تسلط دولتهای باطل ، و تحولات اجتماعی و حکومت ملل ماده پرست ، اعم از شرقی و غربی ، خود را نبازند و دل قوی دارند و جمعيت را آماده کنند . و همين عقيده است که هنوز مسلمانان را اميدوار و فعال نگاه داشته است ، اين همه فشار و مصيبت از آغاز حکومت دودمان دنائت و رذالت اموی ، تا جنگهای صليبی و حمله مغول ، و اختناق و تعديهای دولتهای استعماری ، بر سر هر ملتی وارد مي آمد ، خاکسترش هم به باد فنا رفته بود . ليکن دينی که پيشوايان حق آن دستور مي دهند که چون اسم صريح " قائم " مؤسس دولت حقه اسلام برده مي شود ، بپا بايستيد و آمادگی خود را برای انجام تمام دستورات اعلام کنيد ، و خود را هميشه نيرومند و مقتدر نشان دهيد ، هيچ وقت ، نخواهد مرد ... . "
زندگینامه حضرت مهدی (عج)
1 - غيبت دراز مدت يا غيبت کبری و نيابت عامه
2 - اعتقاد به مهدويت در دوره های گذشته
3 - اعتقاد به حضرت مهدی ( ع ) منحصر به شيعه نيست

غيبت دراز مدت يا غيبت کبری و نيابت عامه
اين دوره بعد از زمان غيبت صغری آغاز شد ، و تاکنون ادامه دارد .اين مدت دوران امتحان و سنجش ايمان و عمل مردم است . در زمان نيابت عامه ، امام ( ع ) ضابطه و قاعده ای به دست داده است تا در هر عصر ، فرد شاخصی که آن ضابطه و قاعده ، در همه ابعاد بر او صدق کند ، نايب عام امام ( ع ) باشد و به نيابت از سوی امام ، ولی جامعه باشد در امر دين و دنيا . بنابراين ، در هيچ دوره ای پيوند امام ( ع ) با مردم گسيخته نشده و نبوده است . اکنون نيز ، که دوران نيابت عامه است ، عالم بزرگی که دارای همه شرايط فقيه و دانای دين بوده است و نيز شرايط رهبری را دارد ، در راس جامعه قرار مي گيرد و مردم به او مراجعه مي کنند و او صاحب " ولايت شرعيه " است به نيابت از حضرت مهدی ( ع ) . بنابراين ، اگر نايب امام ( ع ) در اين دوره ، حکومتی را درست و صالح نداند آن حکومت طاغوتی است ، زيرا رابطه ای با خدا و دين خدا و امامت و نظارت شرعی اسلامی ندارد . بنابر راهنمايی امام زمان ( عجل الله فرجه ) برای حفظ انتقال موجوديت تشيع و دين خدا ، بايد هميشه عالم و فقيهی در راس جامعه شيعه قرار گيرد که شايسته و اهل باشد ، و چون کسی - با اعلميت و اولويت - در راس جامعه دينی و اسلامی قرار گرفت بايد مجتهدان و علمای ديگر مقام او را پاس دارند ، و برای نگهداری وحدت اسلامی و تمرکز قدرت دينی او را کمک رسانند ، تا قدرتهای فاسد نتوانند آن را متلاشی و متزلزل کنند . گر چه دوری ما از پناهگاه مظلومان و محرومان و مشتاقان - حضرت مهدی ( ع ) - بسيار درد آور است ، ولی بهر حال - در اين دوره آزمايش - اعتقاد ما اينست که حضرت مهدی ( ع ) به قدرت خدا و حفظ او ، زنده است و نهان از مردم جهان زندگی مي کند ، روزی که " اقتضای تام " حاصل شود ، ظاهر خواهد شد ، و ضمن انقلابی پر شور و حرکتی خونين و پردامنه ، بشريت مظلوم را از چنگ ظالمان نجات خواهد داد ، و رسم توحيد و آيين اسلامی را عزت دوباره خواهد بخشيد .
اعتقاد به مهدويت در دوره های گذشته
اعتقاد به دوره آخرالزمان و انتظار ظهور منجی در دينهای ديگر مانند : يهودی ، زردشتی ، مسيحی و مدعيان نبوت عموما ، و دين مقدس اسلام ، خصوصا ، به عنوان يک اصل مسلم مورد قبول همه بوده است .
اعتقاد به حضرت مهدی ( ع ) منحصر به شيعه نيست
عقيده به ظهور حضرت مهدی ( ع ) فقط مربوطبه شيعيان و عالم تشيع نيست ، بلکه بسياری از مذاهب اهل سنت ( مالکی ، حنفی ، شافعی و حنبلی و ... )به اين اصل اعتقاد دارند و دانشمندان آنها ، اين موضوع را در کتابهای فراوان خود آورده اند و احاديث پيغمبر (ص ) را درباره مهدی ( ع ) از حديثهای متواتر و صحيح مي دانند .
زندگینامه حضرت مهدی (عج)
1 - صورت و سيرت حضرت مهدی ( ع )
3 - غيبت کوتاه مدت يا غيبت صغري
چهره و شمايل حضرت مهدی ( ع ) را راويان حديث شيعی و سنی چنين نوشته اند : " چهره اش گندمگون ، ابروانی هلالی و کشيده ، چشمانش سياه و درشت و جذاب ، شانه اش پهن ، دندانهايش براق و گشاد ، بيني اش کشيده و زيبا، پيشاني اش بلند و تابنده . استخوان بندي اش استوار و صخره سان ، دستان و انگشتهايش درشت . گونه هايش کم گوشت و اندکی متمايل به زردی - که از بيداری شب عارض شده - بر گونه راستش خالی مشکين . عضلاتش پيچيده و محکم ، موی سرش بر لاله گوش ريخته ، اندامش متناسب و زيبا ، هياتش خوش منظر و رباينده ، رخساره اش در هاله ای از شرم بزرگوارانه و شکوهمند غرق . قيافه اش از حشمت و شکوه رهبری سرشار . نگاهش دگرگون کننده ، خروشش درياسان ، و فريادش همه گير " . حضرت مهدی صاحب علم و حکمت بسيار است و دارنده ذخاير پيامبران است . وی نهمين امام است از نسل امام حسين ( ع ) اکنون از نظرها غايب است .
ولی مطلق و خاتم اولياء و وصی اوصياء و قائد جهانی و انقلابی اکبر است . چون ظاهر شود ، به کعبه تکيه کند ، و پرچم پيامبر ( ص ) را در دست گيرد و دين خدا را زنده و احکام خدا را در سراسر گيتی جاری کند . و جهان را پر از عدل و داد و مهربانی کند . حضرت مهدی ( ع ) در برابر خداوند و جلال خداوند فروتن است . خدا و عظمت خدا در وجود او متجلی است و همه هستی او را فراگرفته است . مهدی ( ع ) عادل است و خجسته و پاکيزه . ذره ای از حق را فرو نگذارد . خداوند دين اسلام را به دست او عزيز گرداند . در حکومت او ، به احدی ناراحتی نرسد مگر آنجا که حد خدايی جاری گردد . مهدی ( ع ) حق هر حقداری را بگيرد و به او بدهد . حتی اگر حق کسی زير دندان ديگری باشد ، از زير دندان انسان بسيار متجاوز و غاصب بيرون کشد و به صاحب حق باز گرداند . به هنگام حکومت مهدی ( ع ) حکومت جباران و مستکبران ، و نفوذ سياسی منافقان و خائنان ، نابود گردد . شهر مکه - قبله مسلمين - مرکز حکومت انقلابی مهدی شود . نخستين افراد قيام او ، در آن شهر گرد آيند و در آنجا به او بپيوندند ... برخی به او بگروند ، با ديگران جنگ کند ، و هيچ صاحب قدرتی و صاحب مرامی ، باقی نماند و ديگر هيچ سياستی و حکومتی ، جز حکومت حقه و سياست عادله قرآنی ، در جهان جريان نيابد . آری ، چون مهدی ( ع ) قيام کند زمينی نماند ، مگر آنکه در آنجا گلبانگ محمدی : اشهد ان لا اله الا الله ، و اشهد ان محمدا رسول الله ، بلند گردد . در زمان حکومت مهدی ( ع ) به همه مردم ، حکمت و علم بياموزند ، تا آنجا که زنان در خانه ها با کتاب خدا و سنت پيامبر ( ص ) قضاوت کنند . در آن روزگار ، قدرت عقلی توده ها تمرکز يابد . مهدی ( ع ) با تاييد الهی ، خردهای مردمان را به کمال رساند و فرزانگی در همگان پديد آورد ... . مهدی ( ع ) فرياد رسی است که خداوند او را بفرستد تا به فرياد مردم عالم برسد . در روزگار او همگان به رفاه و آسايش و وفور نعمتی بيمانند دست يابند . حتی چهارپايان فراوان گردند و با ديگر جانوران ، خوش و آسوده باشند . زمين گياهان بسيار روياند آب نهرها فراوان شود ، گنجها و دفينه های زمين و ديگر معادن استخراج گردد . در زمان مهدی ( ع ) آتش فتنه ها و آشوبها بيفسرد ، رسم ستم و شبيخون و غارتگری برافتد و جنگها از ميان برود . در جهان جای ويرانی نماند ، مگر آنکه مهدی( ع ) آنجا را آباد سازد . در قضاوتها و احکام مهدی ( ع ) و در حکومت وی ، سر سوزنی ظلم و بيداد بر کسی نرود و رنجی بر دلی ننشيند . مهدی ، عدالت را ، همچنان که سرما و گرما وارد خانه ها شود ، وارد خانه های مردمان کند و دادگری او همه جا را بگيرد .
شمشير مهدی ، سيف الله و سيف الله المنتقم است . شمشيری است خدائی ، شمشيری است انتقام گيرنده از ستمگران و مستکبران . شمشير مهدی شمشير انتقام از همه جانيان در طول تاريخ است . درندگان متمدن آدمکش را مي کشد ، اما بر سر ضعيفان و مستضعفان رحمت مي بارد و آنها را مي نوازد . روزگار موعظه و نصيحت در زمان او ديگر نيست . پيامبران و امامان و اولياء حق آمدند و آنچه لازمه پند دادن بود بجای آوردند . بسياری از مردم نشنيدند و راه باطل خود را رفتند و حتی اولياء حق را زهر خوراندند و کشتند . اما در زمان حضرت مهدی بايد از آنها انتقام گرفته شود . مهدی ( ع ) آن قدر از ستمگران را بکشد که بعضی گويند : اين مرد از آل محمد ( ص ) نيست . اما او از آل محمد ( ص ) است يعنی از آل حق ، آل عدالت ، آل عصمت و آل انسانيت است . از روايات شگفت انگيزی که در مورد حضرت مهدی ( ع ) آمده است ، خبری است که از حضرت امام محمد باقر ( ع ) نقل شده و مربوط است به 1290سال قبل . در اين روايت حضرت باقر ( ع ) مي گويند : " مهدی ، بر مرکبهای پر صدايی ، که آتش و نور در آنها تعبيه شده است ، سوار مي شود و به آسمانها ، همه آسمانها سفر مي کند " . و نيز در روايت امام محمد باقر ( ع ) گفته شده است که بيشتر آسمانها ، آباد و محل سکونت است . البته اين آسمان شناسی اسلامی ، که از مکتب ائمه طاهرين ( ع ) استفاده مي شود ، ربطی به آسمان شناسی يونانی و هيئت بطلميوسی ندارد ... و هر چه در آسمان شناسی يونانی ، محدود بودن فلک ها و آسمانها و ستارگان مطرح است ، در آسمان شناسی اسلامی ، سخن از وسعت و ابعاد بزرگ است و ستارگان بيشمار و قمرها و منظومه های فراوان . و گفتن چنين مطالبی از طرف پيامبر اکرم ( ص ) و امام باقر ( ع ) جز از راه ارتباط با عالم غيب و علم خدائی امکان نداشته است .
مدت غيبت صغری بيش از هفتاد سال بطول نينجاميد ( از سال 260ه. تا سال 329ه. ) که در اين مدت نايبان خاص ، به محضر حضرت مهدی ( ع ) مي رسيدند ، و پاسخ نامه ها سؤوالات را به مردم مي رساندند . نايبان خاص که افتخار رسيدن به محضر امام ( ع ) را داشته اند ، چهار تن مي باشند که به " نواب خاص " يا " نايبان ويژه " معروفند . 1 - نخستين نايب خاص مهدی ( ع ) عثمان بن سعيد اسدی است . که ظاهرا بعد از سال 260هجری وفات کرد ، و در بغداد به خاک سپرده شد . عثمان بن سعيد از ياران و شاگردان مورد اعتماد امام دهم و امام يازدهم بود و خود در زير سايه امامت پرورش يافته بود . 2 - محمد بن عثمان : دومين سفير و نايب امام ( ع ) محمد بن عثمان بن سعيد فرزند عثمان بن سعيد است که در سال 305هجری وفات کرد و در بغداد بخاک سپرده شد . نيابت و سفارت محمد بن سعيد نزديک چهل سال بطول انجاميد . 3 - حسين بن روح نوبختی : سومين سفير ، حسين بن روح نوبختی بود که در سال 326 هجری فوت کرد . 4 - علی بن محمد سمری : چهارمين سفير و نايب امام حجه بن الحسن ( ع ) است که در سال 329هجری قمری در گذشت و در بغداد دفن شد . مدفن وی نزديک آرامگاه عالم و محدث بزرگ ثقه الاسلام محمد بن يعقوب کلينی است . همين بزرگان و عالمان و روحانيون برجسته و پرهيزگار و زاهد و آگاه در دوره غيبت صغری واسطه ارتباط مردم با امام غايب و حل مشکلات آنها بوسيله حضرت مهدی (ع) بودند .
زندگینامه حضرت مهدی (عج)
1- ولادت
2- شيعيان خاص ، مهدی ( ع ) را مشاهده کردند
ولادت :
ولادت حضرت مهدی صاحب الزمان ( ع ) در شب جمعه ، نيمه شعبان سال 255يا 256 هجری بوده است . پس از اينکه دو قرن و اندی از هجرت پيامبر ( ص ) گذشت ، و امامت به امام دهم حضرت هادی ( ع ) و امام يازدهم حضرت عسکری ( ع ) رسيد ، کم کم در بين فرمانروايان و دستگاه حکومت جبار ، نگراني هايی پديد آمد . علت آن اخبار و احاديثی بود که در آنها نقل شده بود : از امام حسن عسکری ( ع ) فرزندی تولد خواهد يافت که تخت و کاخ جباران و ستمگران را واژگون خواهد کرد و عدل و داد را جانشين ظلم و ستم ستمگران خواهد نمود . در احاديثی که بخصوص از پيغمبر ( ص ) رسيده بود ، اين مطلب زياد گفته شده و به گوش زمامداران رسيده بود . در اين زمان يعنی هنگام تولد حضرت مهدی ( ع ) ، معتصم عباسی ، هشتمين خليفه عباسی ، که حکومتش از سال 218هجری آغاز شد ، سامرا ، شهر نوساخته را مرکز حکومت عباسی قرار داد . اين انديشه - که ظهور مصلحی پايه های حکومت ستمکاران را متزلزل مي نمايد و بايد از تولد نوزادان جلوگيری کرد ، و حتی مادران بيگناه را کشت ، و يا قابله هايی را پنهانی به خانه ها فرستاد تا از زنان باردار خبر دهند - در تاريخ نظايری دارد . در زمان حضرت ابراهيم ( ع ) نمرود چنين کرد . در زمان حضرت موسی ( ع ) فرعون نيز به همين روش عمل نمود . ولی خدا نخواست . همواره ستمگران مي خواهند مشعل حق را خاموش کنند ، غافل از آنکه ، خداوند نور خود را تمام و کامل مي کند ، اگر چه کافران و ستمگران نخواهند . در مورد نوزاد مبارک قدم حضرت امام حسن عسکری ( ع ) نيز داستان تاريخ به گونه ای شگفت انگيز و معجزه آسا تکرار شد . امام دهم بيست سال - در شهر سامرا - تحت نظر و مراقبت بود ، و سپس امام يازدهم ( ع ) نيز در آنجا زير نظر و نگهبانی حکومت به سر مي برد . " به هنگامی که ولادت ، اين اختر تابناک ، حضرت مهدی ( ع ) ، نزديک گشت ، و خطر او در نظر جباران قوت گرفت ، در صدد بر آمدند تا از پديد آمدن اين نوزاد جلوگيری کنند ، و اگر پديد آمد و بدين جهان پای نهاد ، او را از ميان بردارند . بدين علت بود که چگونگی احوال مهدی ، دوران حمل و سپس تولد او ، همه و همه ، از مردم نهان داشته مي شد ، جز چند تن معدود از نزديکان ، يا شاگردان و اصحاب خاص امام حسن عسکری ( ع ) کسی او را نمي ديد . آنان نيز مهدی را گاه بگاه مي ديدند ، نه هميشه و به صورت عادی " .
شيعيان خاص ، مهدی ( ع ) را مشاهده کردند
در مدت 5 يا 4 سال آغاز عمر حضرت مهدی که پدر بزرگوارش حيات داشت ، شيعيان خاص به حضور حضرت مهدی ( ع ) مي رسيدند . از جمله چهل تن به محضر امام يازدهم رسيدند و از امام خواستند تا حجت و امام بعد از خود را به آنها بنماياند تا او را بشناسند ، و امام چنان کرد . آنان پسری را ديدند که بيرون آمد ، همچون پاره ماه ، شبيه به پدر خويش . امام عسکری فرمود : " پس از من ، اين پسر امام شماست ، و خليفه من است در ميان شما ، امر او را اطاعت کنيد ، از گرد رهبری او پراکنده نگرديد ، که هلاک مي شويد و دينتان تباه مي گردد . اين را هم بدانيد که شما او را پس از امروز نخواهيد ديد ، تا اينکه زمانی دراز بگذرد . بنابراين از نايب او ، عثمان بن سعيد ، اطاعت کنيد " . و بدين گونه ، امام يازدهم ، ضمن تصريح به واقع شدن غيبت کبری ، امام مهدی را به جماعت شيعيان معرفی فرمود ، و استمرار سلسله ولايت را اعلام داشت . يکی از متفکران و فيلسوفان قرن سوم هجری که به حضور امام رسيده است ، ابو سهل نوبختی مي باشد . باری ، حضرت مهدی ( ع ) پنهان مي زيست تا پدر بزرگوارش حضرت امام حسن عسکری در روز هشتم ماه ربيع الاول سال 260هجری ديده از جهان فرو بست . در اين روز بنا به سنت اسلامی ، مي بايست حضرت مهدی بر پيکر مقدس پدر بزرگوار خود نماز گزارد ، تا خلفای ستمگر عباسی جريان امامت را نتوانند تمام شده اعلام کنند ، و يا بد خواهان آن را از مسير اصلی منحرف کنند ، و وراثت معنوی و رسالت اسلامی و ولايت دينی را به دست ديگران سپارند . بدين سان ، مردم ديدند کودکی همچون خورشيد تابان با شکوه هر چه تمامتر از سرای امام بيرون آمد ، و جعفر کذاب عموی خود را که آماده نماز گزاردن بر پيکر امام بود به کناری زد ، و بر بدن مطهر پدر نماز گزارد .
بيرون آمدن حضرت مهدی ( ع ) و نماز گزاران آن حضرت همه جا منتشر شد . کارگزاران و ماموران معتمد عباسی به خانه امام حسن عسکری (ع ) هجوم بردند، اما هر چه بيشتر جستند کمتر يافتند ، و در چنين شرايطی بود که برای بقای حجت حق تعالی ، امر غيبت امام دوازدهم پيش آمد و جز اين راهی برای حفظ جان آن " خليفه خدا در زمين " نبود ، زيرا ظاهر بودن حجت حق و حضورش در بين مردم همان بود و قتلش همان . پس مشيت و حکمت الهی بر اين تعلق گرفت که حضرتش را از نظرها پنهان نگهدارد ، تا دست دشمنان از وی کوتاه گردد ، و واسطه فيوضات ربانی ، بر اهل زمين سالم ماند . بدين صورت حجت خدا ، هر چند آشکار نيست ، اما انوار هدايتش از پس پرده غيبت راهنمای مواليان و دوستانش مي باشد . ضمنا اين کيفر کردار امت اسلامی است که نه تنها از مسير ولايت و اطاعت امير المؤمنين علی ( ع ) و فرزندان معصومش روی بر تافت ، بلکه به آزار و قتل آنان نيز اقدام کرد ، و لزوم نهان زيستی آخرين امام را برای حفظ جانش سبب شد . در اين باب سخن بسيار است و مجال تنگ ، اما برای اينکه خوانندگان به اهميت وجود امام غايب در جهان بينی تشيع پی برند ، به نقل قول پروفسور هانری کربن - مستشرق فرانسوی - در ملاقاتی که با علامه طباطبائی داشته ، مي پردازيم : " به عقيده من مذهب تشيع تنها مذهبی است که رابطه هدايت الهيه را ميان خدا و خلق ، برای هميشه ، نگهداشته و بطور استمرار و پيوستگی ولايت را زنده و پابر جا مي دارد ... تنها مذهب تشيع است که نبوت را با حضرت محمد - صلی الله عليه و آله و سلم - ختم شده مي داند ، ولی ولايت را که همان رابطه هدايت و تکميل مي باشد ، بعد از آن حضرت و برای هميشه زنده مي داند . رابطه ای که از اتصال عالم انسانی به عالم الوهی کشف نمايد ، بواسطه دعوتهای دينی قبل از موسی و دعوت دينی موسی و عيسی و محمد - صلوات الله عليهم - و بعد از حضرت محمد ، بواسطه ولايت جانشينان وی ( به عقيده شيعه ) زنده بوده و هست و خواهد بود ، او حقيقتی است زنده که هرگز نظر علمی نمي تواند او را از خرافات شمرده از ليست حقايق حذف نمايد ... آری تنها مذهب تشيع است که به زندگی اين حقيقت ، لباس دوام و استمرار پوشانيده و معتقد است که اين حقيقت ميان عالم انسانی و الوهی ، برای هميشه ، باقی و پا برجاست " يعنی با اعتقاد به امام حی غايب .
بِعْثَت، اصطلاحى در فرهنگ اسلامى به معناي برانگيختن و برگزيدن پيامبران از سوي خداوند براي هدايت مردم كه آغاز رسالت هر پيامبر است. بعثت در فرهنگ قرآنى به معناي عامل برانگيختن و رسانيدن به مرحلهاي خاص از تكامل است كه در آن نوعى تحول وجود دارد. براي همين، در معناي حشر مردگان نيز به كار رفته است، زيرا آغاز نوعى تحول بزرگ و وارد شدن به فضايى جديد است يس/ 6/2؛ بقره//6؛ حج/2/؛ نيز نك: راغب، 2 -3؛ هرچند معناي اصطلاحى غالب آن برانگيختن و فرستادن پيامبران براي هدايت مردم است بقره//13؛ نحل/6/6؛ اسراء/7/5. از اين ميان، بعثت پيامبر اكرمص جايگاه خاصى يافته است، به طوري كه بيشتر، از كلمة «بعثت»، برانگيخته شدن ايشان به پيامبري، به اذهان متبادر مىشود.
در همه جاي قرآن، انتساب بعثت به «الله» است، يعنى هم حشر مردگان، هم قانونمنديهاي خاص هستى و هم ارسال رسل كه نشان از تسلط مطلق اراده و برنامة خدا در ادارة جهان هستى است.
نكتة قابل تأمل در بعثت پيامبران، منّتى است كه خداوند بر مردم مىنهد آل عمران//64. اولاً اين منت براي هدايت و راهبري است و ثانياً اينكه پيامبران را از ميان خود مردم و از جنس آنان انتخاب كرده است توبه//28؛ جمعه/2/. هرچند گاهى، برگزيدن پيامبران از ميان مردم ماية استهزا و انكار مشركان و عناد و تكبر گردنكشان باشد اسراء/7/4؛ فرقان/5/1، اما در اين نكته حكمت و منطقى استوار نهفته است؛ زيرا پيامبران به عنوان الگو و اسوه در قرآن مطرح شدهاند احزاب/3/1؛ ممتحنه/0/ و اگر از جنس ديگري برگزيده مىشدند، نمىتوانستند الگويى بشري باشند؛ و اين يك سنت الهى است كه پيامبر هر گروه، از جنس خودشان باشد تا حجت بر ديگران تمام شود اسراء/7/5.
بعثت پيامبر اكرمص در 0 سالگى و در قولى خلاف مشهور، در 3 سالگى آن حضرت اتفاق افتاد يعقوبى، /5؛ ابن اثير، /6؛ ابن كثير، /85؛ سبب اين اختلاف، برداشت متفاوت از مفهوم بعثت است كه آيا اولين نزول قرآن و آيات الهى مساوي با بعثت است، يا اولين تبليغ رسمى و علنى.
وقتى پيامبر اكرم ص در غار حرا، در كوه ثور، به تفكر و عبادت مشغول بودند، با نزول نخستين آيات سورة علق، و دعوت او به «خواندن به نام پروردگاري كه آفريد» آغاز شد و با نخستين آيات سورة مدثر ادامه يافت ابن هشام، /36-37؛ يعقوبى، /6؛ طبري، /98. پيامبرص ابتدا همسرشان خديجه و پسر عمويشان علىع را در جريان نبوت خويش قرار دادند. سال بعد با نزول آية «وَاَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الاْقْرَبينَ» شعراء/6/14 دعوت وارد مرحلة جديدي شد و در همان سال با نزول آية «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَاَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ...» حجر/5/4 علنى شد و اول بار پيامبرص در بازار عُكاظ، جايى كه همة مردم براي تجارت در آن جمع بودند و عدهاي نيز در بلنديهاي آن به بيان اشعار تازه و داستانهاي گوناگون مشغول بودند، همه را به سكوت خواندند و دعوت خويش را آشكار كردند. آن روز ابولهب، پيامبرص را به استهزا آزرد وعدهاي نيز به پيروي از او پيامبرص را آزار رسانيدند؛ اما ابوطالب در حمايت از پيامبرص آنان را تنبيه كرد، عدة كمى ايمان آوردند و به جمع گروه اندكى كه در اين دورة ساله، پنهانى ايمان آورده بودند، پيوستند يعقوبى، /7- 8.
اولين وحى، وقتى توسط جبرئيل بر پيامبر نازل مىشود، همراه با هيبت و احساس سنگينى بار عظيم رسالت است، به گونهاي كه وقتى به خانه مىآيند، به همسرشان مىگويند: «مرا بپوشان»، اما از ابهام و شگفتى گزارشى نشده است؛ چه، آمادگى ارتباط با فرشتة وحى و جهان غيب از پيش براي پيامبرص ايجاد شده بوده است و پيش از اينكه جبرئيل را ببينند، آثار او را ديده بودهاند. در كودكى، جايى در بيابان دو ملك بر او ظاهر مىشوند و سينهاش را مىشكافند، هر ناپاكى و ناخالصى را مىزدايند و محمدص در آن هنگام احساسى نورانى و لطيف مىكند، به گونهاي كه بر هر درخت و سنگى كه مىگذرد، سلام آنان را مىشنود ابن هشام، /34؛ طبري، /05.
مكاشفاتى از اين قبيل، ميل به تنهايى، عزلتهاي يك ماهه در كوههاي اطراف مكه و بعد بازگشت به شهر، خوابهايى كه حال و هواي جهان غيب داشت، شنيدن صداي ملك وحى پيش از بعثت و ارتباط سالة اسرافيل و 0 سالة جبرئيل با ايشان يعقوبى /6؛ نيز ابن اثير، /6-0 آمادگيهايى بوده كه ايشان را براي ابلاغ پيامبري مهيا مىساخته است.
اگر اين دسته از روايات را بپذيريم، دربارة روايات ديگري كه پيامبرص را ناآشنا به فضاي وحى و ارتباط با فرشتگان مىدانند، تأمل بايد كرد. نگاه ناباورانة پيامبرص به حادثة وحى و ترس از پريشان خاطري يا جن زدگى، مشورت با خديجه و تأييد گرفتن از ورقةبننوفل به عنوان شاهد پيامبري او و آرام شدن حضرت با دلداري وي، مضامين اين دسته از روايات است ابن هشام، /38؛ يعقوبى، /7؛ طبري، /99 كه با سير رشد و فضاي تربيتى حاكم بر پيامبرص و بصيرت و بينش او نسبت به وظيفة سنگين رسالت، ناسازگار به نظر مىرسد.
واقعة بعثت در فرهنگ مسلمانان جايگاهى خاص دارد. بعثت در حقيقت نقطة آغازين اسلام است، دينى كه در سالهاي اولية خود با پيروانى اندك و در شرايط سخت آغاز شد، و بعدها در سراسر جهان انتشار يافت و دلهاي فراوان را به سوي خود جذب كرد. شروع همة آنچه در اسلام گذشته، همين نقطه است كه آغاز تحولى عظيم در تاريخ بشريت به شمار مىآيد. اين اتفاق بزرگ به نقل مورخان در روز دوشنبه 7 رجب سال چهلم عام الفيل و بيستمين سال حكومت خسرو پرويز بر ايران روي داده است. قولهاي ديگري 7 يا 8 رمضان، يا يكى از روزهاي ماه ربيعالاول را روز بعثت دانستهاند، هرچند شيعيان قول اول را برگزيدهاند ابن هشام، /40؛ يعقوبى، /5؛ طبري، /93. روز مبعث، عيدي بزرگ در فرهنگ همة فرق اسلامى است و در سراسر سرزمينهاي اسلامى، در روز مبعث، جشنهاي ويژهاي متناسب با آداب و رسوم هربوم برپا مىشود.
مآخذ: ابن اثير، الكامل؛ ابن كثير، السيرة النبوية، به كوشش مصطفى عبدالواحد، بيروت، 383ق/964م؛ ابن هشام، عبدالملك، السيرة النبوية، به كوشش مصطفى سقا و ديگران، قاهره، 355ق/936م؛ راغب اصفهانى، حسين، المفردات فى غريب القرآن، به كوشش محمد سيد كيلانى، بيروت، دارالمعرفه؛ طبري، تاريخ؛ قرآن كريم؛ يعقوبى، احمد، تاريخ، نجف، 358ق. مهدي مطيع
مادر الماسي است گرانبها که در روز ازل، در ظلمات و تاريکي روز اول خلقت به هر انسا ني عطا شده. موهبت خدايي که بدون در نظر داشتن مرزهاي خاکي، بي خبر از همه رفتارهاي نژاد پرستانه، به دور از هر گونه اختلافات طبقاتي و فرهنگي به مستمند و ثروتمند به يک نوع بخشوده شده. مادر رنگ نميشناسد. سياه و سفيد نميشناسد. در پيشگاه مادر رنگ نيست، فرق نيست. مادر تکه اي از خداست
بيانات رهبر معظم انقلاب در بيستمين سالگرد رحلت امام خمينی «ره»
حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی، در اجتماع عظیم و پرشکوه قشرهای مختلف ملت در مراسم بیستمین سالگرد رحلت امام خمینی، برافراشتن دو پرچم «احیای اسلام» و «عزت و سربلندی ایران و ایرانی» را دو بعد حرکت تاریخی امام راحل خواندند و با اشاره به تلاشهای دشمنان برای جلوگیری از ادامه پیشرفت و اعتلای ملت ایران تأکید کردند: همه مردم و همه علاقهمندان به «استحکام نظام و اسلام و ملت ایران»، با همه توان و نشاط در انتخابات 22 خرداد به پای صندوق های رأی بیایند....
در این مراسم که در صحن مرحوم سیدمصطفی خمینی در حرم مطهر امام برگزار شد، حضرت آیت الله خامنه ای با تسلیت سالروز مصیبت فقدان پدر عظیم الشأن ملت ایران، احساس هویت و اصالت مسلمانان در دنیا را یکی از نتایج ارزشمند برافراشته شدن پرچم احیای اسلام از جانب امام خمینی (ره) دانستند و افزودند: در نتیجه نهضت بزرگ اسلامی امام راحل، ملت فلسطین بعد از دهها سال ناکامی جان گرفت، کشورهای عربی پس از شکست های متوالی احساس امید کردند، و رژیم صهیونیستی به عنوان یک غده سرطانی که چهره شکست ناپذیری از خود نیز ترسیم کرده بود، از دست جوانان مسلمان سیلی خورد. متن سخنان مقام معظم رهبري در ادامه تقديم ميگردد.
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد للَّه ربّ العالمين. و الصّلاة و السّلام على سيّدنا و نبيّنا ابالقاسم المصطفى محمّد و على اله الأطيبين الأطهرين المنتجبين سيّما بقيّةاللَّه فى العالمين.
چهاردهم خرداد را كه يادآور مصيبت فقدان پدر عظيمالشأن اين ملت است، به همهى شما حضار عزيز، به ملت بزرگ ايران و به همهى آزادگان عالم تسليت عرض ميكنم. و اميدوارم خداوند متعال به همۀ ما توفيق عنايت كند كه بتوانيم با تكرار خاطرۀ اين بزرگمرد تاريخ اسلام توشههائى براى حركت خودمان، حركت ملت ايران و حركت امت اسلامى برگيريم.
يك مطلب دربارهى ممشاى امام و راه آن بزرگوار و هدفهاى ايشان عرض ميكنم. و آن اين است كه در جمعبندىِ توصيههاى امام و شعارهاى امام و مطالباتى كه ايشان از مردم، از مسئولان، از آحاد مسلمانان جهان داشتهاند، دو پرچم برافراشته را در دست امام ملاحظه ميكنيم.
در حقيقت امام بزرگوارِ ما در اين نهضت عظيمى كه در كشورمان و در جهان اسلام به وجود آوردند، دو پرچم را بلند كردند و برافراشته نگاه داشتند: يك پرچم عبارت است از پرچم احياء اسلام؛ به عرصه آوردن اين قدرت عظيم و لايتناهى.
پرچم دوم، پرچم عزت و سربلندى ايران و ايرانى. اين دو تا پرچم برافراشتهى به دست قدرتمند امام بزرگوار ماست. پرچم اول كه در حقيقت يك بعد از دعوت امام و نهضت امام است، مربوط به امت بزرگ اسلامى است. پرچم دوم هم اگرچه كه مربوط به ملت ايران است، مربوط به ايران و ايرانى است، اما چون يك تجربهى عملى از تحرك حياتبخش اسلام است، براى امت اسلامى اميدآفرين و حركتساز است.
چون اين نهضت بزرگ در ايران تجربهى عملىِ بيدارى اسلام و تحقق اسلام بود، بنابراين اگرچه كه به طور مستقيم مربوط به ايران و ايرانى است، اما نتيجهى آن باز براى امت اسلام داراى ارزش و اهميت است. من دربارهى هر دو بعد، مطالب كوتاهى را عرض ميكنم.
در بعد اول كه برافراشتن پرچم اسلام بود، اين موجب شد كه مسلمانان در همهى جاى دنيا احساس هويت كردند؛ احساس شخصيت كردند. بعد از آنى كه در طول سالهاى متمادى كوشش شده بود كه هويت اسلامى خرد شود، له شود، وقتى اين انقلاب به وجود آمد، وقتى قامت برافراشتهى امام بزرگوارِ ما در منظر مردم مسلمان عالم پديدار شد، همه احساس كردند كه يك هويتى، يك شخصيتى، يك اصالتى پيدا كرده اند. غرب دنياى اسلام نشانه هاى بيدارى مسلمانان پديدار بشود: ملت فلسطين بعد از دهها سال ناكامى جان گرفت؛ جوانان كشورهاى عربى كه بعد از شكستِ در سه جنگ كه دولتهايشان با رژيم صهيونيستى داشتند و دلمرده و مأيوس بودند، دوباره روحيه گرفتند - اينها ديگر مربوط به دنياى اسلام است؛ مخصوص به مسائل كشور ما نيست - رژيم صهيونيستى كه غدهى سرطانى در دل كشورهاى اسلامى است و تا آن روز يك چهرهى شكستناپذير از خود نشان داده بود و خيليها در دنياى اسلام باور كرده بودند كه رژيم صهيونيستى شكستناپذير است، از دست جوانان مسلمان سيلى خورد؛ انتفاضههاى فلسطينى شروع شد، ضربههاى پياپى بر رژيم غاصب وارد شد؛ چه در انتفاضهى اول، چه در انتفاضه ى اقصى، چه در شكست و عقبنشينىِ نه سال قبل از لبنان، چه در جنگ سى و سه روزه و چه در سال گذشته در جنگ بيست و دو روزههمين موجب شد كه در شرق و ى با مردم مظلوم غزه؛ همه ى اينها ضرباتى بود كه بر رژيم صهيونيستى وارد شد. اين در حالى است كه آن روزى كه انقلاب اسلامى به پيروزى رسيد، رژيم صهيونيستى از نظر دولتهاى مسلمان و ملتهاى مسلمان، بخصوص ملتهاى عرب، يك رژيم شكستناپذير به حساب مىآمد. اين موجب شد كه رژيم صهيونيستى عجالتاً شعار از نيل تا فرات را كنار بگذارد و به دست فراموشى بسپرد. ملتهاى مسلمان - از آفريقا تا شرق آسيا - به فكر ايجاد نظام اسلامى و حكومت اسلامى افتادند با فرمولهاى گوناگون؛ نه لزوماً با همان فرمول نظام جمهورى اسلامى ما؛ اما به فكر حاكميت اسلام بر كشورشان افتادند. بعضى از كشورها موفق هم شدند؛ بعضى هم آيندهى نويدبخشى در انتظارشان هست از اميد تازهاى به ميدان آمدند؛ همان شاعران و هنرمندان و نويسندگانى كه با يأس حرف ميزدند، احساس شكست ميكردند، بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، بعد از حركت عظيم امام بزرگوار و ايستادگىهاى اين ملت، روحيهشان عوض شد، لحن كلامشان و شعرشان و قلمشان تغيير پيدا كرد؛ رنگ اميد به خود گرفت. و اين رشته سر دراز دارد.
من همين جا به ملتهاى مسلمان عرض ميكنم اگر امروز شما مىبينيد كه لحن دنياى غرب در برابر شما نرمتر شده است، اين در نتيجهى همين بيدارىروشنفكران در دنياى اسلام با عمومى و ايستادگى در دنياى اسلام است. وعدهى بى تخلف خداوند كه پيروزى مؤمنان را وعده كرده است، تحقق پيدا نميكند، مگر در صورتى كه مؤمنان ايستادگى كنند، پافشارى كنند، جانفشانى كنند. همان مقدارى كه اين ايستادگى ديده شد، ورق برگشت؛ دنياى اسلام در مقابل غرب از آن حالت تحقيرشدگى خارج شد.
در گذشته، دنياى سلطه و قدرتمندان سلطه گر نسبت به كشورهاى اسلامى به طور دلخواه تصميمگيرى ميكردند؛ نه نظر ملتهاى مسلمان و نه نظر دولتهاى اسلامى را حتّى سؤال هم نميكردند. اگر نفت داشتند، براى نفتشان؛ اگر بازار داشتند، براى بازارشان برنامه ريزى ميكردند، تصميم ميگرفتند و آن تصميم بايد عمل ميشد. با بيدارى دنياى اسلام اين وضعيت تا حد زيادى تغيير پيدا كرد. مسلمانها بايد اين تجربه را در همهى دنياى اسلام به عنوان يك تجربهى موفق و مغتنم قدر بدانند و راه خودشان را بر اساس او تنظيم بكنند. آنچه ملتها را عزيز ميكند، سربلند ميكند، ايستادگى آنهاست.
امروز شما ملاحظه كنيد حتّى اين دولت جديد آمريكا، سعى ميكند چهرهى جديدى را از دولت ايالات متحده براى مردم اين منطقه ترسيم كند. البته حق هم دارند كه اين را بخواهند؛ چون دولت قبلىِ آمريكا يك چهرهى زشت و منفور و خشنى از دولت ايالات متحده در نزد ملتهاى اين منطقه به وجود آورده است. ملتهاى منطقهى خاورميانه، منطقهى اسلامى و شمال آفريقااسلامى. از ته دل از آمريكا متنفرند؛ چون در طول سالهاى متمادى از آمريكا در اين منطقه خشونت ديدند، دخالت نظامى ديدند، حقكشى ديدند، تبعيض ديدند، مداخلههاى زورمدارانه ديدند، از دست رفتنِ حقوق خودشان را به وسيلهى دولتهاى زورگوى آمريكائى در طول سالهاى گذشته مشاهده كردند، لذا متنفرند. خوب، حالا دولت جديد آمريكا درصدد است اين چهره را متحول كند؛ يعنى چهرهى جديدى از آمريكا در اين منطقه ترسيم كند. اين چه جورى ميشود؟ من اين را به طور قاطع ميگويم: اين با حرف و نطق و شعار به دست نخواهد آمد. آنها كارهائى كردهاند كه عميقاً ملتهاى اين منطقه را آزرده است، رنجانده است، به آنها ضربه زده است؛ نميشود با حرف و نطق و شعار اين آزردگى را، اين رنجش را، اين نفرت عميق را برطرف كرد؛ عمل لازم است.
آمريكا از دمكراسى حرف زد، از اعتبار رأى ملتها حرف زد؛ اما در فلسطين، آراء مردم كه يك دولتى را انتخاب كرده بودند، نديده گرفت، به هيچ گرفت، اعتنائى به آن نكرد. اين چه نتيجهاى در ذهن مردم ميبخشد؟ معلوم است. در مورد حقوق ملت فلسطين، يعنى يك ملتى كه دهها سال است از خانهى خود، از ميهن خود با يك روش خشونتآميز و خشن و ظالمانه رانده شده است - اين را كه همه ميدانند، اينكه تاريخ ناشناختهاى نيست، مربوط به شصت سال قبل است. ملت فلسطين با اين وضعيت، از حقوق خود محروم، آوارهى در كشورهاى مختلف - آمريكا نه فقط نسبت به حقوق اينها هيچگونه توجهى نكرد، از آنها حمايتى نكرد، بلكه بعكس، از رژيم غاصب صددرصد حمايت كرد، و اگر فلسطينىهاى مظلوم درصدد برآمدند اعتراضى بكنند، آن اعتراض را اخلالگرى و كارهاى شريرانه معرفى كرد. اين چه جور درست خواهد شد؟
حقكشىهاى آمريكا در اين منطقه يكى دو تا نيست. در مورد كشور خودِ ما، در مورد همين انرژى هستهاى - همين مسئلهى متداولِ اين چند سال - شما ببينيد چقدر كتمان حقيقت كردند؛ چقدر خلاف واقع گفتند؛ چقدر دروغ گفتند؛ چقدر با خواستهى يك ملت - كه حق طبيعى و مشروع خود را كه خود به دست آورده است و آن را ميخواهد - مقابله كردند. ملت ما ميگويد ما ميخواهيم به صنعت هستهاى دست پيدا كنيم، ما ميخواهيم بتوانيم از انرژى هستهاى در مسائل گوناگون زندگى صلحآميز استفاده كنيم، آنها ميگويند كه ملت ايران به دنبال بمب هستهاى است! چرا دروغ ميگويند؟ چرا ملت ايران را با اين حرفها اينجور از خودشان عميقاً متنفر ميكنند؟ اين كار را در اين سالهاى گذشته كردهاند. بارها ملت ايران و مسئولان اعلام كردهاند كه ما سلاح هستهاى را نميخواهيم؛ اين در سلسلهى نيازها و نظام تسليحاتى ما اصلاً وجود ندارد. ما اعلام كرديم كه استفادهى از سلاحهاى هستهاى از نظر اسلام حرام و ممنوع است. و نگهداشتن او ايجاد يك خطر بزرگ و يك دردسر بزرگ است؛ ما دنبال اين نيستيم و نميخواهيم؛ پول هم بدهند بگويند آقا شما بيائيد اين كار را بكنيد، ملت ايران نميخواهد، مسئولين نميخواهند. اما در عين حال در اين تبليغات چند سالهى مخالفين و غربىها، مىبينيد براى اينكه حرف باطل خودشان، حرف زور خودشان را موجه جلوه بدهند، به جاى اينكه بگويند ايران به دنبال انرژى صلحآميز هستهاى است، ميگويند ايران به دنبال بمب هستهاى است! اين حقكشى نيست؟
دولتهاى آمريكا در طول اين سالهاى گذشته - بخصوص رئيس جمهور نابخردِ قبلىِ آمريكا - به عنوان مبارزهى با تروريسم به اشغال دو كشور اسلامى دست زد: يعنى عراق و افغانستان. بعد شما در افغانستان نگاه ميكنيد مىبينيد هواپيماهاى جنگىِ آمريكائى مردم را، صد نفر، صد و پنجاه نفر - نه يك بار، نه دو بار، نه ده بار - در طول اين چند سال مرتب بمباران ميكنند و به قتل ميرسانند. خوب، مگر تروريستها چه كار ميكنند؟ اين همين كارى است كه تروريستها ميكنند؛ منتها تروريستها يك نفر، دو نفر، ده نفر را ميكشند، شما صد نفر، صد و پنجاه نفر را يكجا ميكشيد. اين چه جور مبارزهى با تروريسم است؟ در عراق عناصر تروريستِ بعثى را - طبق اطلاعات مسلّم ما - پشتيبانى و همراهى كردند، در حالى كه شعار مبارزهى با تروريسم ميدادند! اينهاست كه ملتهاى منطقه را از آمريكا متنفر كرده است؛ چهرهى آمريكا را سياه كرده است، مخدوش كرده است. اگر رئيس جمهورِ تازهى آمريكا ميخواهد اين چهره را عوض كند، اين كارها بايد عوض بشود؛ با نطق و با شعار و با اين چيزها حاصل نميشود. ملتهاى مسلمان هم ميدانند كه صداقت دولتمردان آمريكا آن وقتى مشخص ميشود كه در عمل به تغيير دست بزنند؛ والّا اگر در عمل به تغيير دست نزنند، صد تا نطق هم كه بكنند، حرفهاى شيرين و زيبا هم كه به امت اسلامى تحويل بدهند، اثرى نخواهد كرد؛ تغييرى به وجود نخواهد آمد. اين بيدارى اسلامى، آن وجه اول از حركت عظيم امام بزرگوار ما بود.
وجه دوم مربوط به عزت ايران و ايرانى است. اولين كار و مهمترين كارى كه امام بزرگوار ما در اين بخش دوم انجام داد، اين بود كه احساس حقارت را از ملت ايران گرفت و از روح آنها زدود؛ اين خيلى مسئلهى مهمى است. ملت ما از صد و پنجاه سال پيش، صد سال پيش، بر اثر عوامل گوناگون، در خود احساس حقارت ميكرد؛ خودكمبينى احساس ميكرد؛ از جنگهاى دوران قاجار بگيريد و آن شكستهاى سخت و از دست دادن شهرهاى مختلف در زمان قاجار، تا بعد در دوران پهلوى، زمان رضاخان، آن ديكتاتورى و سركوب سخت ملت، كه مجال نفس كشيدن به كسى داده نميشد؛ بعد در دوران بعد از پهلوى اول، زمان محمدرضا، با حضور آمريكائيها، با ايجاد سازمان امنيت و ساواك، با آن رفتار خشنى كه با مردم ميكردند، مردم احساس ميكردند كه هيچ توانى ديگر برايشان نمانده است. در چند مسئلهى مهم ملت ايران احساس شكست كرد؛ از قضيهى مشروطه كه ملت ايران شكست خورد بعد از اينكه پيروز شده بود، تا قضيهى نهضت ملى كه باز ملت ايران با آنكه يك حركت عظيمى را كرد، متصديان و مسئولان نتوانستند اين حركت را نگه دارند و ملت ايران شكست خورد؛ بعد از آن يك ديكتاتورى سخت از سال 33 تا سال 57 - در طول بيست و چهار سال - بر مردم حاكم بود، كه مردم واقعاً روحيهاى ديگر نداشتند.
از طرفى روشنفكران غربزده كه خيلى از آنها در دستگاههاى حكومت ظالم حضور داشتند، با حرف خودشان و با عمل خودشان به مردم اينجور تفهيم كرده بودند كه شما عرضه نداريد؛ عرضهى هيچ كارى را نداريد؛ بايد تقليد كنيد. در علم تقليد كنيد، در صنعت تقليد كنيد، در فرهنگ تقليد كنيد، در لباس تقليد كنيد، در خوراك تقليد كنيد، در حرف زدن تقليد كنيد. حتّى كار را به جائى رساندند كه يك وقتى گفتند: بايد خط فارسى را تغيير بدهيم! ببينيد چقدر يك ملت بايد از استقلال و عزت نفس دور شده باشد كه جرأت كنند كسانى بگويند خطّت را تغيير بايد بدهيد. خط فارسى كه هزار سال ميراث علمى ما با آن نوشته شده است، اين را عوض كنيم، تغيير بدهيم، خط اروپائىها را بياوريم و از آنها تقليد بكنيم؛ كار را به اين جا رسانده بودند. امام آمد اين روح حقارت را گرفت و در طول پانزده سال نهضت امام تا پيروزى انقلاب و از روز پيروزى انقلاب به نحو ديگرى تا ده سال عمر بابركت آن بزرگوار، دائم روح خودباورى را در اين ملت دميد: شما ميتوانيد، ما ميتوانيم، شما قادريد، شما بزرگيد، شما قدرتمنديد.
اين خودباورى و اعتماد به نفس ملى يكى از دو ركن اساسى پيشرفت هر كشور است. يك ركن، امكانات مادى است، اما امكانات مادى كافى نيست. يك ملت ممكن است امكانات مادى زيادى هم داشته باشد، اما به رشد و ترقى و تعالى نرسد؛ نتواند يك ملت عزيز و قدرتمند بشود. خوب، ما در دوران قبل از انقلاب همين نفت را داشتيم، همين گاز را داشتيم، همين معادن عظيم فلزات ذىقيمت را داشتيم، همين استعدادهاى درخشان و نيروى انسانىِ بااستعداد را داشتيم؛ اما در عين حال يك ملت دست سوم، گمنام در دنيا، توسرىخور قدرتهاى بزرگ، زير يوغ يك حكومتى كه فاسد بود، دستنشانده بود، متصل به دشمنان ملت بود، زندگى ميكرديم. پس امكانات مادى كافى نيست، مؤلفههاى ديگرى لازم است؛ مؤلفههاى معنوى. يكى از مهمترين اين مؤلفهها، همين خودباورى است، اعتماد به نفس است و اينكه يك ملت باور كند كه ميتواند. امام ملت ما را به اين باور رساند كه ميتواند بايستاد؛ ميتواند مقاومت كند؛ ميتواند كشور خود را آزاد كند؛ ميتواند نظامى را كه خود به وجود آورده است، با كمال قدرت اين نظام را حفظ كند؛ ميتواند در دنيا، در سياستهاى بينالملل اثر بگذارد، كه همين جور هم شد. اين همان عزت ملى است كه من بيست روز قبل از اين در سنندج در بين برادران كُردمان اين مسئله را مطرح كردم. عزت ملى خيلى براى يك كشور مهم است. اين عزت ملى فقط حرف هم نيست. اين ترجمهى عملى در همهى عرصههاى زندگى ما دارد.
عزت ملى در مديريت كشور به اين معناست كه يك دولت، يك نظام، به ملت خود متكى باشد، به مردم متكى باشد.
عزت ملى در مسائل اقتصادى به اين است كه كشور به قدرت خودكفائى برسد، بتواند اگر چيزى از دنيا نياز دارد، ميگيرد، چيزى هم دنيا به او نياز داشته باشد و در مقابل از او بگيرد؛ مغلوب نباشد، مقهور نباشد.
عزت ملى در عرصهى علم به اين است كه جوان دانشجوى او، پژوهشگر او، عالمِ محقق او سعى كند مرزهاى علم را درنوردد - همين چيزى كه ما گفتيم نهضت نرمافزارى و توليد علم - و علم را توليد كند. آن كسانى كه دانش را به اين نقطه رساندند، انسانهائى بودند كه از لحاظ متوسط استعداد از ما اگر عقبتر نبودند، جلوتر نبودند. ما حركتهاى قرنها سابقهى درخشان علمى در تاريخ داريم و امروز هم بايد بتوانيم علم را بسازيم، به وجود بياوريم، كشف كنيم و در بناى علمى دنيا سهم عمدهاى داشته باشيم؛ اين ميشود عزت.
عزت يك ملت در سياستهاى گوناگون و در تعاملش با كشورهاى ديگر و دولتها و قدرتها اين است كه از استقلالِ رأى برخوردار باشد. يك دولت، يك نظام در مقابل قدرتها آنچنان ظهور كند كه نتوانند در هيچ مسئلهاى ارادهى خودشان را بر او تحميل كنند.
عزت ملى در عرصهى فرهنگ به اين است كه يك ملت به سنتهاى خود پايبند باشد، براى آنها ارج قائل باشد، مقلد فرهنگهاى بيگانه و مهاجم نشود. اين چيزى است كه متأسفانه كشور ما در قبل از انقلاب، در طول صد سال يا بيشتر در مقابل اين طوفان و اين موج ويرانگر فرهنگ غرب، غرق شد كه آثارش را ما هنوز هم داريم تحمل ميكنيم؛ رنجهايش را ما هنوز هم داريم ميبريم. عزت ملى به اين است كه يك ملت به سنتهاى خود اهميت بدهد، احترام بگذارد، افتخار كند و به اينكه ديگران بگويند آقا شما مرتجعيد، اعتناء نكند. امروز بعضى از كشورهاى اروپائى كارهائى ميكنند كه اگر آنها را در مقابل يك آدم عاقلِ متعارف بگذاريد، جز خندهى تمسخرآميز كارى نميكند. ميگوئيم: چرا ميكنيد؟ ميگويند: اين سنت ماست! به سنتهاى خودشان پايبندند؛ سنتهاى كهنهى پوسيده. آن وقت اگر ملتهاى ديگر به سنتهاى خودشان احترام بگذارند، پايبند باشند، آنها را طعن و تمسخر ميكنند كه چرا. نه، اين خودباختگى مخالف با عزت ملى است. عزت ملى آن وقتى است كه يك ملت در مقابل فرهنگ ديگران خودباخته نباشد؛ اين عزت ملى است. در همهى عرصههاى زندگى عزت ملى ترجمه ميشود، معنا دارد، مصداق دارد.
در نحوهى ادارهى كشور و ارتباط با انسانها، عزت ملى به اين است كه تك تك انسانها در يك جامعه مورد احترام قرار بگيرند. «امّا اخ لك فى الدّين و امّا نظير لك فى الخلق»؛(1) اگر همدين شماست، مورد احترام است؛ اگر همدين شما هم نيست، مورد احترام است. در جامعه هركه انسان است، مورد احترام است؛ مورد تكريم است؛ اين ايجاد عزت ملى ميكند. اينها ابعاد گوناگون عزت ملى است كه رهنمود امام بود؛ انگشت اشارهى امام بود.
نظام اسلامى هم در اين سى سال با همين اعتماد به نفس پيش رفت. البته فراز و نشيب داشت، افت و خيز داشت؛ اما توقف نداشت؛ ملت توقف نكردند. اين عزت ملت ما امروز در دنيا هم منعكس است. من قبول نميكنم حرف آن كسانى را كه تصور ميكنند ملت ما به خاطر پايبندى به مبانى و اصول خود، در دنيا خوار شده است، از چشم افتاده است؛ ابداً. ما دشمن داريم. دشمنان ما يك جبههى متحدى هستند متشكل از قدرتهاى مداخلهگر و زورگوى عالم. اينها وقتى ببينند يك كشورى از مدار آنها خارج شد - كشورهائى كه اينها به عنوان اقمار خودشان در مدار خود نگه داشته بودند - مثل كشور ايران كه با انقلاب اسلامى از مدار آنها خارج شد، سعى ميكنند با او مقابله كنند، او را بكوبند؛ تحقير ميكنند؛ وسائل تبليغاتىشان هم زياد است. اين معنايش اين نيست كه ما عزت خودمان را از دست داديم. نه، در اعماق دل همان كسانى كه دشمن اسلام و دشمن جمهورى اسلامى هستند، احترام امام و ملت ايران رسوخ يافته است.
راه اين ملت بزرگ ما كه پروردهى بيانات امام و هدايتهاى امام است، براى رسيدن به اوج اعتلاء و پيشرفت عبارت است از اينكه اين عزت ملى را در همهى عرصهها حفظ كند. اين ملت ميتواند به اوج اعتلاء برسد، كه وقتى يك ملت قوى شد، اعتلاء مادى و معنوى پيدا كرد، امنيت او هم كامل خواهد شد. يعنى آسيبپذيرى او از بين خواهد رفت؛ دشمنان ديگر طمع نميكنند. اگر ملت ما ميخواهد به امنيت كامل برسد، اگر ميخواهد دشمنان ديگر جرأت تهديد او را پيدا نكنند، بايد همين راه را برود. اگر پيشرفت و عدالت را ميخواهد، همين راه را بايد برود. خطر بزرگ براى كشور ما جدا شدن از مردم است؛ جدا شدن از ارزشهاى اسلامى است؛ جدا شدن از خط مبارك امام است؛ اينها براى كشور ما خطر است. اگر اين استخوانبندى محكم كه انقلاب به وجود آورد حفظ بشود، خيلى از مشكلات را در گوشه و كنار در طول زمان ميشود ترميم كرد. نگذاريد اين استخوانبندى محكم شكسته بشود، كه اگر شكسته شد، هيچ زخمى هم ديگر درمان پيدا نخواهد كرد، هيچ گوشهى خرابى هم ديگر ترميم نخواهد شد. استخوانبندى مستحكم نظام اسلامىاى را كه امام آن را به ما ياد داده است، بايد حفظ كنيم. من خدا را شكر ميكنم كه در طول اين سى سال، ملت ايران و مسئولين كشور توانستند به قدر وسع خودشان اين راه را دنبال كنند، تعقيب بكنند. البته كم و زياد داشته است، افت و خيز بوده است؛ در يك دوره بهتر، در يك دوره كمتر، اما اين حركت به طور مستمر ادامه پيدا كرده است تا امروز، و به توفيق الهى به همت شما مردم، بخصوص به همت شما جوانها، اين راه همچنان تا پيروزى نهائى ادامه پيدا خواهد كرد.
چند كلمه در باب انتخابات بگويم. مسئلهى حساس مهمِ سرنوشتساز كشور ما انتخابات است در همهى دورهها؛ چه انتخابات مجلس و مجلس خبرگان و چه بخصوص انتخابات رياست جمهورى كه چند روز ديگر است. چند تا نكته را من در باب انتخابات ميگويم:
نكتهى اول اين است كه از دو سه ماه قبل از اين، راديوهاى بيگانه شروع كردند به بدنام كردن و مخدوش كردن چهرهى انتخابات در كشورمان، براى بدبين كردن مردم. گاهى گفتند: اين انتخابات نيست، انتصابات است. گاهى گفتند: اين يك بازى كنترل شدهى درون حكومت است؛ گفتند: اين كانديداها خودشان دارند بازى ميكنند؛ نامزدهاى مختلف كه مىبينيد با هم اختلاف نظر دارند، اينها همه ظاهرسازى است، بازى است. گاهى گفتند: در انتخابات قطعاً تقلب انجام خواهد گرفت؛ هر وقتى يك چيزى گفتند. مقصود از همهى اين تخريبها يك چيز است و او اينكه ميخواهند ملت در انتخابات، مشاركت قوى و نمايانى نكند؛ اين را ميخواهند. من به شما عرض ميكنم: عزيزان من! ملت عزيز ايران! ملت باهوش و بيدار ايران! ملت تجربه شده و آزمودهى ايران كه در طول اين سى سال از اين همه گردنههاى سخت عبور كرديد! بدانيد؛ با مردمسالارىِ شما مخالفند. دشمن با همين حضور شما، با همين انتخاب شما مخالف است. ميخواهند پشتوانهى نظام را كه مردم هستند و آراء مردم است، از نظام بگيرند؛ ميفهمند چه كار دارند ميكنند. واى به حال آن كسانى كه نادانسته، از روى غفلت، همان حرف آنها را تكرار كنند و همان مقصود آنها را در داخل تحقق ببخشند. آنها دارند اميد را از مردم ميگيرند. ملت ايران سرافراز است به اينكه توانسته در طول اين سى سال مسئولين را خودش معين كند. مسئولين بلندمرتبهى نظام از صدر تا ذيل به وسيلهى مردم انتخاب شدهاند؛ رهبرى هم به وسيلهى مردم انتخاب ميشود با واسطهى انتخابات خبرگان، رياست جمهورى، مجلس شوراى اسلامى، شوراهاى گوناگون؛ اين جزو افتخارات نظام است، ميخواهند اين را از مردم بگيرند؛ چون ميدانند نظام با اين مستحكم ميشود. من به شما عرض ميكنم: هر كسى به استحكام اين نظام علاقهمند است، هر كه به اسلام علاقهمند است، هر كه به ملت ايران علاقهمند است، براى او عقلاً و شرعاً واجب است كه در اين انتخابات شركت كند.
نكتهى دوم در باب انتخابات. عزيزان من! نامزدهاى مختلف هر كدام طرفدارانى دارند، علاقه مندانى دارند. علاقه مندان اين نامزد نميتوانند اعتراض كنند به علاقه مندان آن نامزد كه شما چرا به او علاقهمندى، به نامزد مورد علاقهى من علاقها ى ندارى. نه، اين جزو افتخارات كشور ماست. افراد گوناگون مىآيند؛ با منشهاى مختلف، با سلائق مختلف، با شيوههاى گوناگون كار، در مقابل مردم قرار ميگيرند. يك عده اين را مىپسندند، يك عده آن را مىپسندند، يك عده آن را مىپسندند؛ اين افتخار است؛ اين خوب است. هر كدام از نامزدهاى محترم هم طرفدارانى دارند. بعضىها از اين طرفداران متعصب هم هستند، خيلى علاقهمند سرسختند به آن نامزد خودشان. خيلى خوب، باشند، حرفى نيست؛ اما مواظب باشيد، مراقب باشيد كه اين علاقهمندىها به اصطكاك نينجامد؛ به اغتشاش نينجامد. شما داريد براى عقيدهى خودتان، براى ايمان خودتان تلاش ميكنيد؛ نگذاريد دشمنِ اين ايمان، دشمنِ اين آرمان از شما سوء استفاده كند. من شنيدم و اطلاع پيدا كردم كه در خيابانها بعضى از جوانان طرفداران نامزدها ميروند - حالا من دربارهى اين رفتن تو خيابانها حرفى نميزنم - اما مؤكداً ميگويم: مبادا اين خيابانگردىها به مقابله، به مجادله، به درگيرى بينجامد؛ مواظب باشيد. اگر كسى ديديد كه اصرار بر اغتشاش و درگيرى دارد، بدانيد او يا خائن است، يا بسيار غافل است.
نكتهى سوم دربارهى انتخابات. خودِ نامزدهاى محترم هم مراقب باشند. نمىپسندد انسان كه ببيند يك نامزدى، چه در نطقهاى تبليغاتى، چه در سخنرانى، چه در تلويزيون، چه در غير تلويزيون، براى اثبات خود متوسل بشود به نفى آن ديگرى، آن هم با يك استدلالهاى گوناگون؛ به نظر من اين درست نيست. قبلاً هم من يك توصيهاى در اين مورد كردم، حالا هم در اين روزهاى آخر عرض ميكنم. نامزدها همه براى يك هدف دارند كار ميكنند. هر كسى به نظر خودش يك احساس مسئوليتى، تكليفى دارد، مىآيد ميدان. من با مناظره و معارضه و گفتگو و انتقاد مخالفتى ندارم؛ اما سعى كنيد اين در چهارچوبهاى درست شرعى و دينى انجام بگيرد. مردم، مردم بيدارى هستند، ميفهمند، ميدانند. اين چهارنفر نامزدى كه از شوراى نگهبان تأييد شدهاند و در اجتماعات گوناگون سخنرانى ميكنند، خودِ آن نامزدهاى محترم توجه كنند، مراقبت كنند كه در اين سخنرانىها، در اين اظهارات، جورى نباشد كه منتهى بشود به ايجاد دشمنى و ايجاد نقار؛ با برادرى و با مهربانى پيش بروند. البته اختلاف نظر، اختلاف رأى، اختلاف سليقه، در مسائل گوناگون، در مسائل شخصى، در مسائل عمومى، يك امر طبيعى است؛ اشكالى هم ندارد. نگذاريد اين به اغتشاش منتهى بشود. اين را خود نامزدهاى محترم هم توجه كنند.
مطلب چهارم. بنده در اين انتخابات يك رأى بيشتر ندارم، آن رأى را هم به نظرم ميرسد كه كسى به طور مشخص نميداند، حالا ممكن است كسانى حدس بزنند. من به كسى نميگويم، نگفتهام و نخواهم گفت به چه كسى رأى بدهيد، به چه كسى رأى ندهيد؛ رأى من مربوط به خود من است. اين مال ملت است. آنچه كه من از مردم ميخواهم، عبارت است از اينكه همه با همهى قوا، با همهى توان، با همهى نشاط، در روز بيست و دوى خرداد پاى صندوقهاى رأى حاضر بشوند و رأى بدهند. خداى متعال با آن ملتى است كه مىانديشد، تصميم ميگيرد، انتخاب ميكند، و براى خدا و در راه خدا به آن انتخاب عمل ميكند.
پروردگارا ! بركات خود و رحمت خود را بر اين ملت نازل كن. پروردگارا ! روح مطهر امام بزرگوارمان را با اوليائت محشور كن. پروردگارا ! روح دو فرزند جوان امام بزرگوارمان را كه از دنيا رفتند و به او پيوستند، با امام بزرگوار و با اوليائشان محشور كن. پروردگارا ! شهداى عزيز ما را كه جمع كثيرى از آنها در همسايگى اين مرقد شريف آرميدهاند، و همهى شهداى اسلام را با اوليائت محشور بفرما.
والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته

نام شريف آن بزرگوار فاطمه و مشهورترين لقب آن حضرت، «معصومه» است. پدر بزرگوارش امام هفتم شيعيان حضرت موسى بن جعفر (ع) و مادر مكرمه اش حضرت نجمه خاتون (س) است. آن بانو مادر امام هشتم نيز هست . لذا حضرت معصومه (س) با حضرت رضا (ع) از يك مادر هستند. ولادت آن حضرت در روز اول ذيقعده سال ١٧٣ هجرى قمرى در مدينه منوره واقع شده است. ديرى نپاييد كه در همان سنين كودكى مواجه با مصيبت شهادت پدر گرامى خود در حبس هارون در شهر بغداد شد....
در سال ٢٠٠ هجرى قمرى در پى اصرار و تهديد مأمون عباسى سفر تبعيد گونه حضرت رضا (ع) به مرو انجام شد و آن حضرت بدون اين كه كسى از بستگان و اهل بيت خود را همراه ببرند راهى خراسان شدند.
يك سال بعد از هجرت برادر، حضرت معصومه (س) به شوق ديدار برادر و اداي رسالت زينبي و پيام ولايت به همراه عده اى از برادران و برادرزادگان به طرف خراسان حركت كرد و در هر شهر و محلى مورد استقبال مردم واقع مى شد. اين جا بود كه آن حضرت نيز همچون عمه بزرگوارشان حضرت زينب(س) پيام مظلوميت و غربت برادر گراميشان را به مردم مؤمن و مسلمان مى رساندند و مخالفت خود و اهلبيت (ع) را با حكومت حيله گر بنى عباس اظهار مى كرد. بدين جهت تا كاروان حضرت به شهر ساوه رسيد عده اى از مخالفان اهلبيت كه از پشتيبانى مأموران حكومت برخوردار بودند،سر راه را گرفتند و با همراهان حضرت وارد جنگ شدند، در نتيجه تقريباً همه مردان كاروان به شهادت رسيدند، حتى بنابر نقلى حضرت(س) معصومه را نيز مسموم كردند.
به هر حال ، يا بر اثر اندوه و غم زياد از اين ماتم و يا بر اثر مسموميت از زهر جفا، حضرت فاطمه معصومه (س)بيمار شدند و چون ديگر امكان ادامه راه به طرف خراسان نبود قصد شهر قم را نمود. پرسيد: از اين شهر«ساوه» تا «قم» چند فرسنگ است؟ آن چه بود جواب دادند، فرمود: مرا به شهر قم ببريد، زيرا از پدرم شنيدم كه مى فرمود: شهر قم مركز شيعيان ما است. بزرگان شهر قم وقتى از اين خبر مسرت بخش مطلع شدند به استقبال آن حضرت شتافتند; و در حالى كه «موسى بن خزرج» بزرگ خاندان «اشعرى» زمام ناقه آن حضرت را به دوش مى كشيد و عده فراوانى از مردم پياده و سواره گرداگرد كجاوه حضرت در حركت بودند، حدوداً در روز ٢٣ ربيع الاول سال ٢٠١ هجرى قمرى حضرت وارد شهر مقدس قم شدند. سپس در محلى كه امروز «ميدان مير» ناميده مى شود شتر آن حضرت در جلو در منزل «موسى بن خزرج» زانو زد و افتخار ميزبانى حضرت نصيب او شد.
آن بزرگوار به مدت ١٧ روز در اين شهر زندگى كرد و در اين مدت مشغول عبادت و راز و نياز با پروردگار متعال بود.
محل عبادت آن حضرت در مدرسه ستيه به نام «بيت النور» هم اكنون محل زيارت ارادتمندان آن حضرت است.
سرانجام در روز دهم ربيع الثانى و «بنا بر قولى دوازدهم ربع الثانى» سال ٢٠١ هجرى پيش از آن كه ديدگان مباركش به ديدار برادر روشن شود، در ديار غربت و با اندوه فراوان ديده از جهان فروبست و شيعيان را در ماتم خود به سوگ نشاند .مردم قم با تجليل فراوان پيكر پاكش را به سوى محل فعلى كه در آن روز بيرون شهر و به نام «باغ بابلان» معروف بود تشييع نمودند. همين كه قبر مهيا شد دراين كه چه كسى بدن مطهر آن حضرت را داخل قبر قرار دهد دچار مشكل شدند، كه ناگاه دو تن سواره كه نقاب به صورت داشتند از جانب قبله پيدا شدند و به سرعت نزديك آمدند و پس از خواندن نماز يكى از آن دو وارد قبر شد و ديگرى جسد پاك و مطهر آن حضرت را برداشت و به دست او داد تا در دل خاك نهان سازد.
آن دو نفر پس از پايان مراسم بدون آن كه با كسى سخن بگويند بر اسب هاى خود سوار و از محل دور شدند.
بنا به گفته بعضي از علما به نظر مى رسد كه آن دو بزرگوار، دو حجت پروردگار: حضرت رضا (ع) و امام جواد (ع) باشند چرا كه معمولاً مراسم دفن بزرگان دين با حضور اوليا الهي انجام شده است.
پس از دفن حضرت معصومه(س) موسى بن خزرج سايبانى از بوريا بر فراز قبر شريفش قرار داد تا اين كه حضرت زينب فرزند امام جواد(ع) به سال ٢٥٦ هجرى قمرى اولين گنبد را بر فراز قبر شريف عمه بزرگوارش بنا كرد و بدين سان تربت پاك آن بانوى بزرگوار اسلام قبله گاه قلوب ارادتمندان به اهلبيت (ع). و دارالشفاي دلسوختگان عاشق ولايت وامامت شد.
· غضنفر دو تا بلوك سيماني رو گذاشته بوده رو دوشش ، داشته ميبرده بالاي ساختمون صاحبكارش بهش ميگه : تو كه فرغون داري، چرا اينا رو ميگذاري رو كولت؟! غضنفر ميگه: اون دفعه با فرغون بردم، اون چرخش پشتم رو اذيت ميكرد!
· غضنفر عقب عقب راه ميرفته، ازش ميپرسند: چرا اينجوري راه ميري؟ ميگه:آخه بچهها ميگن از پشت شبيه آلن دلوني!
· توحيفي هيچكس قدر تورونمي دونه اگه بري هند اونجا تورو مي پرستن!
· يك روز يك فيله وگنجيشكه مي خواستند با هم دعواكنند گنجيشكه ادعاش مي شده كه توي اين دعوا بـرنده مي شه ، بعد كه دعوا شروع میشه فيل با يك ضربۀ خرطوم گنجشك رو نقش زمين مي كنه فيله ميگه: ديدي زورمن ازتوبيشتره!گنجيشكه كه همۀ پرهاش ريخته بوده مي گه: آقا فيله تازه كجاش روديدي من تازه كتم رودرآوردم!!!!!!!!!!
· يك روز يك فيل ميره سينما ميبينه جانيست. مورچه دلش ميسوزه ميگه بيا بشين روي پاي من!
· اگر روزي از كنار گنجشكي رد شدي وديدي نپريد فكر نكن دوستت داره تو رو آدم حساب نكرده
· يه روز يه لامپ ميسوزه بهش پماد سوختگي مي زنند
· يه بار سالم وجاسم دارن تو خيابون راه ميرن جاسمه ميافته تو يه چاهي بعد سالم فرياد ميزه سالمي بعد جاسم ميگه نه من جاسمم !!!!!
· يه خر با يه گور خر مسابقه دو ميدن گور خر برنده مي شه خر ميگه : قبول نيست تو لباس ورزشي تنت كرده بودي
· به يكي ميگن سزارين چيه؟ ميگه يعني بچه بشرط چاقو...
· به يه نفر ميگن با مشغول جمله بساز . ميگه : يه بار يه غول ديدم گفتم چطوري مشغول ! ! !
· به يه تركه ميگن چرا پاهات پرانتزيه ؟ ميگه حتما مطلب مهمي لاشه !
· يك روز يك خروس به يك مرغه ميگه :يه نوك ميدي . مرغه با اشوه ميگه: نه. خروسه ميگه: به جهنم با خودكار مينويسم
· به خره ميگن گوشات چقدر درازه ميگه هر خوشكلي يه عيبي داره!
· يك نفرغير قانوني ازمرزخارج ميشده. ميگيرنيش ازش ميپرسن با چه ارزي داري خارج ميشي.ميگه باارز(عرض)معذرت.
· يارو آمد ماهي را خفه كند سرش را كرد زير آب
· يه روز يه عروس ميره گل بچينه , شهرداري مي گيرتش ...!!!
جشن سيزده فروردين ماه روز بسيار مبارک و فرخنده است. ايرانيان چون در مورد اين روز آگاهي کمتري دارند آن روز را نحس مي دانند و براي بيرون کردن نحسي از خانه و کاشانهً خود کنار جويبارها وسبزه ها مي روند و به شادي مي پردازند. تا کنون هيچ دانشمندي ذکر نکرده که سيزده نوروز نحس است. بلکه قريب به اتفاق روز سيزده نوروز را بسيار مسعود و فرخنده دانسته اند. مثلا در صفحهً 266 آثار الباقيه جدولي براي سعد و نحس آورده شده که در آن سيزده نوروز که تير روز نام دارد کلمهً ( سعد ) به معني فرخنده آمده و به هيچ وجه نحوست و کراهت ندارد. بعد از اسلام چون سيزدهً تمام ماه ها را نحس مي دانند به اشتباه سيزده عيد نوروز را نيز نحس شمرده اند. وقتي دربارهً نيکويي و فرخنده بودن روز سيزدهم نوروز بيشتر دقت و بررسي کنيم مشاهده مي شود موضوع بسيار معقول و مستند به سوابق تاريخي است. سيزدهم هر ماه شمسي که تير روز ناميده مي شود مربوط به فرشتهً بزرگ و ارجمندي است که " تير " نام دارد و در پهلوي آن را تيشتر مي گويند. فرشتهً مقدس تير در کيش مزديستي مقام بلند و داستان شيريني دارد. ايرانيان قديم پس از دوازده روز جشن گرفتن و شادي کردن که به ياد دوازده ماه سال است، روز سيزدهم نوروز را که روز فرخنده ايست به باغ و صحرا مي رفتند و شادي مي کردند و در حقيقت با اين ترتيب رسمي بودن دورهً نوروز را به پايان ميرسانيدند.
سبزه گره زدن
افسانهً آفرينش در ايران باستان و مسئلهً نخستين بشر و نخستين شاه و دانستن رواياتي دربارهً کيومرث حائز اهميت زيادي است. در اوستا چندين بار از کيومرث سخن به ميان آمده و او را اولين پادشاه و نيز نخستين بشر ناميده است. گفته هاي حمزه اصفهاني در کتاب سني ملوک الارض و انبياء و گفته هاي مسعودي در کتاب مروج الذهب جلد دوم و بيروني در کتاب آثار الباقيه بر پايهً همان آگاهي است که در منابع پهلوي وجود دارد. مشيه و مشيانه که پسر و دختر دوقلوي کيومرث بودند روز سيزده فروردين براي اولين بار در جهان با هم ازدواج نمودند. در آن زمان چون عقد و نکاحي شناخته شده نبود آن دو به وسيله گره زدن دو شاخه پايهً ازدواج خود را بنا نهادند. اين مراسم را بويژه دختران و پسران دم بخت انجام ميدادند و امروز هم دختران و پسران براي بستن پيمان زناشويي نيت مي کنند و علف گره مي زنند. اين رسم از زمان کيانيان تقريباً متروک شد ولي در زمان هخامنشيان دوباره شروع شده و تا امروز باقي مانده است. در کتاب مجمل التواريخ چنين آمده " اول مردي که به زمين ظاهر شد پارسيان او را کل شاه گويند. پسر و دختري از او ماند که مشيه و مشيانه نام گرفتند و روز سيزدهً نوروز با هم ازدواج کردند و در مدت پنجاه سال هيجده فرزند بوجود آوردند و چون مردند جهان نود و چهار سال بي پادشاه بماند " . چنانکه در بحث جشن نوروز اشاره شد کردهاي ايران و عراق که زرتشت را از خود مي دانند روز سيزدهم فروردين را جزو جشن نوروز به حساب مي آورند.
در کتابهاي تاريخي و ادبي سده هاي گذشته، که رسم ها، آيين جشن هاي نوروزي کهن را ياد و يادداشت کرده اند، چون تجارب الامم، آثار الباقيه، التفهيم، تاريخ بيهقي، مروج الذهب، زين الاخبار و نيز در شعر شاعران به ويژه شاعران دورهً غزنوي که بيشترين توصيف جشن ها را در بر دارد اشاره اي به " سيزده بدر " نمي يابيم. پرسش اينجاست که اگر در کتاب هاي تاريخي و ادبي گذ شته اشاره اي به سيزده بدر و هفت سين نمي يابيم آيا اين رسم ها را بايد پديده اي جديد دانست و يا اين که، رسمي کهن است، و به علت عام و عاميانه بودن در خور توجه نبوده و با معيارهاي مورخان زمان ارزش و اعتبار ثبت و ضبط نداشته است؟ نگارنده حالت دوم را باور دارد. زيرا رسم و آييني که بدين گونه در همه شهرها و روستاهاي ايران همگاني است و در بين همهً قشرهاي اجتماعي عموميت دارد، نمي تواند عمري در حد دو نسل و سه نسل داشته باشد. ديگر اين که مي دانيم کتابهاي تاريخي و شعرهاي شاعران، رويدادها و جشن هاي رسمي را که در حضور شاهان و خاصان دستگاه حکومتي بود، بيان و توصيف مي کرد. ولي سيزده بدر، رسمي خانوادگي و عام و به بياني ديگر پيش پا افتاده و همه پسند ( و نه شاه پسند ) بود. از طرف ديگر، نوشتن رويدادهاي روزي که رفتارها و گفتارهاي خنده دار و غير جدي، براي خود جايي باز کرده، تا " نحسي سيزده " آسانتر " در " برود، توجه مورخ و شاعر را به خود جلب نمي کرد. و شايد " نحس " بودن هم عاملي براي بيان نکردن بود. نحس و ناخوشايند بودن عدد 13 و دوري جستن از آن، در بسياري از کشورها و نزد بسياري از ملت ها، باوري کهن است. مسيحيان هيچ گاه سيزده نفر بر سر يک سفره غذا نمي خورند. در باور تازيان سيزدهمين روز هر ماه ناخوشايند است. ابوريحان بيروني در جدول " روزهاي مختار و مسعود و مکروه " در ايران کهن، روز سيزدهم ماه تير را که ( تير نام دارد ) منحوس ذکر کرده است. سالهاي زيادي فروردين ماه اول تابستان بود. يکي از نويسندگان در خاطره هاي هفتاد ساله اش از باور مردم شهر خود، قزوين، دربارهً سيزده بدر مي نويسد : روز سيزده بدر جايز نبود براي ديد و بازديد، به يک خانه رفت، هم صاحب خانه به فال بد ميگرفت و مي گفت نحوست را به خانه من آوردند و هم رونده، نمي خواست مبتلا به نحوست آن خانه شود. روز سيزده بايد به صحرا رفت. زيرا آنچه بلا در اين سال بيايد، امروز مقدر و تقسيم مي شود. پس خوب است ما در شهر و خانه خود نباشيم، شايد در تقسيم بلا، فراموش شده و از قلم بيفتيم. شباهتي که بين سيزده بدر و برخي از رسم هاي کاتارها( بازماندگاه مانويان در اروپا، که ترکيبي از انديشه هاي زردشتي، فلسفهً باستان و مسيحيت دارند ) اين پرسش را به ذهن مي رساند که آيا هر دو ريشهً مشترک باستاني ندارند؟ کاتارها در روز عيد " پاک " ( که برخي از سال ها به روز سيزده فروردين نزديک است ) از خانه بيرون آمده و روز را در دامن صحرا و کنار کشتزار مي گذرانند، و براي ناهار با خود تخم مرغ ميبرند. در اين روز پنهان کردن تخم مرغ در گوشه و کنار و پيدا کردن آنها سرگرمي کودکان است. سه شباهت ، يا سه ويژگي مشترک اين دو عبارتند از :
1- آغاز محاسبهً هر دو از آغاز بهار و اعتدال ربيعي است.
2- در روز سيزده و عيد پاک کاتارها به صحرا و دامان طبيعت مي روند.
3- بازي و سرگرمي کودکان با تخم مرغ فقط در روزهاي عيد بهاري رسم است، نه فصلهاي ديگر سال.
شباهت ديگر دروغ هاي روز اول آوريل، با شوخي هاي سيزده بدر است. روز اول آوريل، هر چهار سال يکبار مصادف با روز سيزده فروردين است ( و سه سال با 12 فروردين ). پيشينه و انگيزهً برگزاري سيزده بدر، هر چه باشد، در همهً شهرها و روستاها و عشيره هاي ايران، سيزدهمين روز فروردين، رسمي است که بايد از خانه بيرون آمد و به باغ و کشتزارها رو آورد و به اصطلاح نحسي روز سيزده را بدر کرد. خانواده ها در اين روز به صورت گروهي و گاه چند خانواده با هم غذاي ظهر را آماده کرده و نيز آجيل ها و خوردني هاي سفرهً هفت سين را با خود برداشته، به دامان صحرا و طبيعت مي روند و سبزهً هفت سين را با خود برده و به آب روان مي اندازند. به دامن صحرا رفتن، شوخي و بازي کردن، دويدن، تاب خوردن و در هر حال جدي نبودن، از سرگرمي ها و ويژگي هاي روز سيزده است. گره زدن سبزه، به نيت باز شدن گره دشواري ها و برآورده شدن آرزوها، از جمله بيرون کردن نحسي است. اين باور، معروف است که " سبزه گره زدن " دختران " دم بخت "، شگوني براي ازدواج و همسر يابي، مي باشد. در فرهنگ اساطير براي رسم هاي سيزده بدر، معني هاي تمثيلي آورده : شادي و خنده در اين روز به معني فروريختن انديشه هاي تيره و پليدي، روبوسي نماد آشتي و به منزله تزکيه، خوردن غذا در دشت نشانهً فديه گوسفند بريان، به آب افکندن سبزه هاي تازه رسته - نشانه دادن هديه به ايزد آب يا " ناهيد " و گره زدن سبزه براي باز شدن بخت و تمثيلي براي پيوند زن و مرد براي تسلسل نسلها، رسم مسابقه ها به ويژه اسب دواني - يادآور کشمکش ايزد باران و ديو خشکسالي است.
اين باور همگاني چنان است که اگر خانواده اي نتواند به علتي تمام روز را به باغ و صحرا برود، به ويژه با دگرگوني هاي جامعه شهر امروز در بعد از ظهر، هر قدر هم مختصر، " براي گره زدن سبزه و بيرون کردن نحسي سيزده " به باغ يا گردشگاه عمومي مي رود. با دگرگوني هاي صنعتي، شغلي، بزرگ شدن شهرها، فراواني وسيله هاي آمد و رفت سريع السير، وسيله هاي ارتباط جمعي و ... به ناگزير شهرداري هاي شهرهاي بزرگ، دشواريهاي آمد و رفت را پيش بيني مي کنند. فراواني اتومبيل و ديگر وسيله هاي آمد و رفت موتوري و نيز وسعت خانه سازي ها و شهرسازي ها، باعث شده که خانواده ها، سال به سال راه دورتري را براي " سيزده بدر " پشت سر بگذارند، تا سبزه و کشتزاري بيابند








نظافت محیط و خانه تكانی: مردم قبل از رسیدن سال نو تحولی در زندگی خود ایجاد میكنند و با خرید لباس نو و تمیز كردن محل زندگی خود نشاط خاصی به زندگی خود میدهند.
نظافت شخصی و پوشيدن لباس تمیز: نظافت و رعایت بهداشت و نیز پوشیدن لباس تمیز و استفاده از عطر و بوی خوش در صورت امكان از وظایف اخلاقی و اجتماعی نوروز است. از امام صادق(ع) روایت شده كه فرمود: در نوروز غسل كن و تمیزترین لباسهای خود را بپوش و با عطر، خود را خوشبو كن.
دید و بازدید: مراسم دید و بازدید، تا پایان روز 12 فروردین ادامه دارد. اين مراسم معمولاً در همان صبح نوروز با مراجعه به منزل اقوام نزدیك مانند پدر و مادر، پدر بزرگ و مادر بزرگ، پدر و مادر زن یا شوهر، عمه، عمو، خاله، دایی و ... آغاز میشود. روزهای بعد نوبت اقوام دورتر فرا میرسد تا سر فرصت به دیگر اقوام و دوستان سر زده و دیدارها را تازه كنند. حتی اگر كسانی در طول سال به علت كدورتهایی كه پیش آمده از احوال پرسی یكدیگر سر باز زده باشند، اين روزها را فرصت مغتنمی برای رفع كدورت میشمارند و راه آشتی و دوستی در پیش میگیرند.
در اين باره بهتر است به اولویتهای زیر توجه داشته باشیم:
دیدار از بیماران.
دیدار از خانواده شهدا و جانبازان.
دیدار از بستگان نزدیك.
دیدار از دوستان آشتی دادن برادران و خواهران دینی و رفع كدورت از بین آنها.
هدیه و عیدی: هدیه و عیدی دادن در اين ایام در میان مردم معمول بوده است. نكتهی مهم در اين رابطه خودداری از افراط و تفریط و تكلف است و باید شرایط اقتصادی افراد و جامعه مورد توجه قرار گیرد.
در اين باره آقای رحیمیان در كتاب سایه آفتاب مینویسد: در روز عید نوروز خدمت امام خمینی (س) رسیدیم. حضرت امام با نشاطتر از روزهای گذشته و با صورتی متبسم در حالی كه قبایی نو بر تن داشتند وارد شدند و به افراد حاضر چند بار مبارك باشد گفتند. سپس خودشان سراغ سكههای یك ریالی را گرفتند و در كف دست همه قرار دادند. مشابه اين برنامه در نوروز سالهای دیگر نیز تكرار میشد.
پهن كردن سفرهی هفتسین: در سفرهی سفید رنگ هفتسین كه نماد گستردگی جهان، پاكی و سفید بختی است و معمولا آن را روی فرش پهن میكنند، هفت سینی گذاشته و در هر یك اقلامی قرار میدهند كه با حرف (سین) شروع شده و هر یك نماد مفهومی است كه ریشه در فرهنگ ایرانیان دارد.عدد 7 عدد نامیرایی، جاودانگی و كمال است و برای ایرانیان جایگاه ویژهای دارد.
همزمان با ظهور اسلام، بسياري از سنن غلط مانند آتشپرستي و منع دفن مردگان از بين رفت، ولي نوروز به عنوان يك جشن ملي باقي ماند و پيشوايان ديني آن را حياتي دوباره بخشيده و با دعا و نيايش آراستند. اسلام، نوروز را جلاي بيشتري داد، شيرازه بست و آن را با پشتوانهاي استوار از خطر زوال در دوران مسلماني ايرانيان مصون داشت. نوروز كه با جان مليت زنده بود، روح مذهب نيز گرفت. در روايات اسلام نوروز روزي است كه جبرئيل بر حضرت محمد (ص) نازل شد، روز غدير خم است، و روز ظهور حضرت صاحبالزمان (عج) خواهد بود. در اعتقادات كهن ايراني روزي است كه آفريدگار از خلقت جهان فارغ ميشود و روز آفرينش انسان است.آمده است كه در هنگام تحويل سال اين دعا را بسيار بخوانند:
يا مقلب القلوب و الابصار
يا مدبر الليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
اين دعا با كلامي نغز از امام علي(ع) آراسته ميشود، كه خدايا با بهاري پر ابر و ابري پر باران، آب رحمت خويش را بر خاك خشك ما و بر گياهان پر بركتت فرو ريز تا به باران درشت و بسياري آن، خاك خشك، خرم و سبز گردد.
بدين ترتيب نوروز با ورود اسلام به ايران و فراگيري اين مذهب در پهنهاي وسيع از شبه قاره هند تا شمال آفريقا، اين مجال را يافت تا در ميان اقوام غير ايراني نيز تداول يابد. همچنين برخي از سنتهايي كه امروزه پيوستگي عميقي با نوروز دارند، از دوره اسلامي به اين آيين كهن افزوده گرديدند.همچنين تقدس ديني لحظه تحويل سال چنان در نظر مردمان پر رنگ است كه در شهرهاي مقدس، مردم به امامزادهها و اماكن متبركه مي روند. شيرازيها به حرم شاهچراغ و حرم علي بن حمزه روي ميآورند و مشهديها به پابوس امام رضا(ع) ميشتابند و بسياري از مردم قم در بارگاه حضرت معصومه(ص) گرد هم ميآيند و بعضي از مردم ري و تهران در حرم شاهعبدالعظيم.
ساقيا آمدن عيد مبارک بادت
وان مواعيد که دادي مرود از يادت
سال نو و نوروز باستاني مبارک
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
يک شاخه رز سفيد تقديم تو باد
رقصيدن شاخ بيد تقديم تو باد
تنها دل ساده ايست دارايي ما
آن هم شب عيد تقديم تو باد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مثل ماهي زنده
مثل سبزه زيبا
مثل سمنوشيرين
مثل سنبل خوشبو
مثل سيب خوش رنگ
و مثل سکه با ارزش باشيد
سال نو مبارک
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
><(((>
><(((>
><(((>
من اولين کسي بودم که براي تو ماهي عيد فرستادم.
سال نو مبارک
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سايه حق
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستي بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه
اين است هفت سين آريايي
نوروز مبارک
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دنيا را برايتان شاد شاد
و شادي را برايتان دنيا دنيا آرزومندم
هر روزتان نوروز
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلامتي
سعادت
سيادت
سرور
سروري
سبزي
سرزندگي
هفت سين سفره زندگيتان باشد.
نوروز 88 مبارک
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
با آرزوي
12 ماه شادي،
52 هفته پيروزي،
365 روز سلامتي،
8760 ساعت عشق،
525600 دقيقه برکت،
3153000 ثانيه دوستي.
سال نو مبارک باد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
بادت اندر شهرياري برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نيكو، مال وافر، حال خوش،
اصل ثابت، نسل باقي، تخت عالي، بخت رام
********سال نو مبارك********
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بهار بهترين بهانه براي آغاز، و آغاز بهترين بهانه براي زيستن است
آغاز بهار بر شما مبارک
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چند روز ديگه بهار مياد و همهچيز رو تازه ميكنه، سال رو، ماه رو،
روزها رو، هوا رو، طبيعت رو، ولي فقط يك چيز كهنه ميشه كه به
همه اون تازگي ميارزه، «دوستيمون»!
